تبلیغات
گردون - باران

گردون

باران

شنبه 12 آذر 1384

با ران

باز باران ، با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه.

یادم آرد روز باران،

گردش یک روز دیرین،

خوب و شیرین،

توی جنگلهای گیلان.

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

میدو یدم همچو آهو

می پریدم از سر جو

دور می گشتم زخانه.

می شنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

رازهای زندگانی.

برق چو شمشیران بران

پاره می کرد ابرها را.

تندر ، دیوانه غران

مشت میزد ابرها را.

جنگل از باد گریزان

چرخها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا.

سبزه در زیر درختان،

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان،

جنگل وارونه پیدا.

بس گوارا بود باران!

به ! چه زیبا بود باران!

می شنیدم اندر این گوهر فشانی٬

رازهای جاودانی

پندهای آسمانی

بشنو از من ٬ کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی ٬ خواه تیره٬

خواه روشن

هست زیبا 

هست زیبا

هست زیبا

                                 گلچین گیلانی

این شعر زیبا را برای این انتخاب کردم که همه ما خاطرات کودکیمان را مدیون این شعر زیبا هستیم



[ شنبه 12 آذر 1384 - 06:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]