تبلیغات
گردون - دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

گردون

دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

شنبه 28 آبان 1384

گذشته های دور

این چند روزها آسمان بوشهر سخت بارانی بود . طبق معمول داشتم دکه به دکه دنبال نسخه جدید ماهنامه فیلم میگشتم. باران آروم آروم نم نم میبارید و من چنان غرق دنیای فیلم بودم که فکر میکردم یا جین کلی در آواز در باران هستم یا همفری بوگارت در نمایی که در ایستگاه قطار نامه نا امید کننده اینگرید بدستش میرسد. غرق این خیلات موهوم بودم که کسی گفت:« لوسین.» لوسیان قهرمان فیلم کارتونی بود که سالها پیش میگذاشت و من آن کارتون را خیلی دوست داشتم. کارتونی به نام بچه های کوه آلپ.   

برگشتم و زنی جوان که دست بچه ای در دستش بود توی چشمام زل زده بود. گفتم : با من بودید خانم؟  گفت : آره آقای لوسیان که الان دیگه خیلی بزرگ شده. گیج بودم و نمی فهمیدم چی میگفت. چهره زن جوان که چتری مشکی روی صورتش سایه انداخته بود و لبخندی عجیب بر لب داشت و کودکی معصوم که اون نیز چون دختر جوان به من زل زده بود چیز هایی خاکستری به یادم می آورد . باران آرام میبارید و من که چتر نداشتم آنچنان غرق این پندار بودم که تمام لباسهایم خیس شده بود . زن جوان گفت: بیا این چتر را بگیرین خیس شدین. دستپاچه گفتم: اره بارون قشنگی.زن نگاهی به قطره های باران انداخت و اهی کشید و گفت: همیشه از بارون خوشت میومد. دیگه داشت اعصابم به هم می ریخت .گفتم : شما از چی حرف میزنین. گفت: بیا بریم توی استگاه اتوبوسها کمتر خیس میشی .تا ایستگاه اتوبوسها چند متر بیشتر نبود و وقتی باهم راه میرفتیم گفت: لوسیان تو چیزی یادت نمیاد؟ روی صندلی های ایستگاه لم دادم و نفسی عمیق کشیدم و باران را نگاه میکردم. گفتم: کلاس چهارم ابتدایی بودم که یه روز صبح بارانی مادرم مرا برای خرید نان تنوری فرستاد. صف نان شلوغ بود و تو هم بودی . تو چتر داشتی ولی من چتر نداشتم و نمی دانم چه احساسی داشتی که به کنارم آمدی وطوری که کسی نفهمد چترت را طوری گرفتی که من خیس نشوم.و همان روز تو نان گیرت نیامد و من نانهای خود را به تو بخشیدم و هیچ به فصل کتک مرتب از مادرم فکر نکردم.از همان روز بود که عشق زیبای کودکی ما متولد شد. تو پدرت توی پاسگاه روستای ما گروهبان بود و همه از او حساب میبردند. و یادت میاد چند بار بهت گفتم که کلت پدرت را یواشکی بردار و ترسیدی. و من خیلی از حرفهایت را نمی فهمیدم و به حرف زدن من همیشه می خندیدی. و هیچ وقت آن شب که با مادرت آمدی خانه ما یادم نمیرود که من ساعت را یک ساعت عقب آوردم و تو آن شب بیشتر ماندی. تابستان به شهر خودتان رفتی و وقتی برگشتی کلی عکسهای کارتونهای آن سالها را  برایم آوردی که در میان آنها تو گفتی این تو هستی و عکس لوسیان ( بچه های کوه آلپ) را نشانم دادی.و آز آن روز به بعد تو به من میگفتی لوسیان. تابستان دیگر آمد و تو این بار رفتی و دیگر نیامدی و پدرت دیگر به بوشهر منتقل شده بود و اگرچه روستای ما با بوشهر فاصله ای نداشت آما برای من هزاران فرسنگ بود و من دیگر تو را ندیدم . و بعد از تو همه در مدرسه مرا مسخره میکردند و با هم فریاد میزدند: رویا دیگه رفته، رویا دیگه رفته .  کلمات آخر را با بغض ادا میکردم و غرور کاذب همیشگی نگذاشت بغضم را بیرون بریزم. اما تو بگو از خودت رویا، رویایی که همیشه برایم یک رویا ماند.

او گفت:  حالا دو سال عروسی کردم و اینم بچمه . خوب امروز وقتتو ن را گرفتم ، من باید یواش یواش برم . »

بغضی عجیب گلویم را گرفت و هیچ نتوانستم بگویم.

به بچه اش گفت: علی جون با عمو علی خدا حافظی کن. پسرک دستانش را کودکانه بای بای کرد و آرام آرام در میان قطره های باران بار دیگر گم شدند.

 

یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور

                      اون زمان که قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی که تو را دیدم موهاتو بافته بودی

                       با گل سفید یاس گلو بند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم

                      از دم صبح تا غروب با تو همبازی شدم

چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت

                              تا یه چشم بهم زدیم روز و هفته ها گذشت

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم

                     سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دلها دیگه خشکیده رو ساقه ها

                        شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها



[ شنبه 28 آبان 1384 - 05:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 29 آبان 1384 - 09:11 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]