تبلیغات
گردون - دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

گردون

دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

شنبه 7 آبان 1384

مدتها بود برادر بزرگترم که زن وبچه دارد و از ما جدا زندگی میکرد گیر داده بود به ما که برو فکر نون باش که خربزه آبه چیه همش یا پای کامپیوتر نشستی یا فیلم میبینی و یا با صدای نکرت و گیتارتو همش هتل کالیفرنیا میخونی برو پی زندگی . همه حرفش همین بود تا اینکه چند روز پیش اومد با یه حالتی که یه جورایی غرور هم توش موج میزد گفت: علی فیلم چی داری ببینیم.ماه رمضون بیکاریم. من گفتم باشه فیلم هست ولی باید انتخابش کنی. گفت: یه چیزی برامون بزار. من فیلم محبوبم کازابلا نکا را براش گذاشتم.خودم دیگه رفتم بیرون. بعد چند ساعت که برگشتم دیدم هنوز داره فیلم کازابلانکا را میبینه گفتم مگه تموم نشده گفت چرا دوباره دارم نگاه میکنم. فردا وقتی دوباره اومد خونه گفتم ای وای اومد دوباره الکی سر وصدا کنه ولی با یه حالت التماس گونه که من خیلی از این حالت برادرم داشت خوشم میومد گفت : علی راستی فیلم دیروزی را نمیزاری. من فهمیدم منظورش کازابلانکا ست گفتم چرا . این ماجرا اینقدر تکرار شد که هرروز کارش دیدن کازابلانکا که این بار دیگه خودم خسته شده بودم. فیلم را روی یک سی دی براش زدم که دیگه دست از سر کچلمون برداره. حالا دیگه خوب شده نمیتونه به فیلم دیدنمون گیر بده و نه به گیتار زدنمون. جالب که برادرم که سیگار میکشد نحوه سیگار کشیدنش فرق کرده و کپی همفری بوگارت سیگار میکشه و فیلم تا اینقدر روش تاثیر گذاشته.

..........................

من توی یه کتابخونه کار میکنم . منظورم کتابخونه عمومیه . البته توی روستامون. دیروز یه دختر کلاس پنجمی اومد و گفت : کتاب «  دیگ تشنه گیر » دارین. گقتم چی! گفت : « دیگ تشنه گیر » من دوباره با تعجب بیشتر پرسیدم چی! این بار او شمرده شمرده و یه کمی هم با اعصاب خوردی گفت: « دیگ تشنه گیر ». با خودم گفتم شاید از تازه های انتشار باشه و ما نفهمیم و یا شاید از این کتابای پست مدرن و یا سورئال باشه ، ولی اگه هم چنین کتابایی باشه بدرد این دختر خانم کلاس پنجمی نمیخوره . گفتم کتاب برای کیه؟ گفت : واسه خواهرمه. گفتم چند سالشه. گفت: نمیدونم ولی پیش دانشگاهی میخونه. گفتم کتابخونه این کتابو نداره ، ولی دخترک گفت که خواهرم یه بار این کتابو از اینجا گرفته . من گفتم چنین کتابی اصلا من تا حالا توی کتابخونه ندبدم. دخترک گفت : کتابه جلد آبی رنگی داره و قطور هم هست.گفتم دیگه چه مشخصاتی داره ؟ گفت : خارجی توش نوشته. گفتم میدونی چیه برو به خواهرت بگو خودش بیاد. بعد از چند لحظه خواهر بزرگترش اومد که یه کمی هم اعصابش ریخته بود به هم که چرا این کتابو به خواهرم ندادی. گفتم آخه ما همچین کتابی نداریم. خواهر بزرگترش صداشو بلند کردو گفت : آقا خودم اون روز کتاب ازین جا گرفتم. من گفتم والله به پیر به پیغمبر من کتابی با نام « دیگ تشنه گیر » نداریم. با تعجب آمیخته به دعوا گفت : چی ! گفتم « دیگ تشنه گیر » خواهرتون اینو گفته و رو کردم به خواهر کوچکترش مگه نه ؟ خوشبختانه خواهر کوچکترش هم با سر حرفم را تایید کرد. خواهر بزرگتر گفت : « دیگ تشنه گیر » چیه آ قای محمدی من خواهرمو فرستادم برای « دیکشنری »

............................



[ شنبه 7 آبان 1384 - 07:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]