تبلیغات
گردون - دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

گردون

دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

دوشنبه 2 آبان 1384

موضوع جدیدی را به وبلاگم اضافه کردم با عنوان « دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست » که سعی دارم در آن حدیث کهنه تنهایی ، و یا حرفهای خودمانی و.......

چند روز پیش داشتم کتابخانه کوچکم را مرتب میکردم که دفتر کهنه ای با برگهای کاهی کارم را متوقف کرد. دفتر مشق سوم دبستانم بود . نمی دانم چرا نا خوداگاه آن را بوئیدم و حسی غریب اما آشنا مرا با خود برد که برد. دفتر را که ورق میزدم و دستخط ۹ سالگی ام را خوب وارسی میکردم . برگ آخر دفتر برنامه کودک و کارتونهای آن را نوشته بودم . « بچه های مدرسه والت» ، « بل وسباستیان» ، « بچه های کوه آلپ» ، « پسر شجاع» ، «دکتر ارنست » ، « مهاجران» ، « استر لینگ و رامکال » ، « مستند اسکیموها» ، « بنر و عمو جغد شاخدار » ، کوهستان حیوانت » ، « گالیور» ، « لی لی پوت » و.......

جالب این جا بود که اسامی شخصیتهای این انیمیشنها نیز نوشته بودم .

« گالونی ، انربکو ، خانم دلگارچی ، فرانچی که خیلی او را دوست داشتم ، آقای پر بونی .... و موزیک زیبای متن بچه های مدرسه والت که واقعا  هنوز  آکاردئون آن را زمزمه میکنم. بچه های کوه آلپ و آنت مغرور و لوسیان دوست داشتنی و.....  استر لینگ و رامکال و اسکار و مهمتر از همه آلیس که واقعا با آن سن کوچک دوستش داشتم و هنوز بعضی دوستان بخاطر آلیس مسخره ام میکنند.  گالیور  وکاپیتان لینچ و کلر تیشیا که اسم یکی از بچه های کلاس را گذاشته بودیم بخاطر زیبایی خیره کننده اش. مادر م صدایم زد و مرا از رویای روز های ابری و مه آلود بچگی بیرون آورد و تازه فهمیدم که حدودا چند ساعت در روزهای ابری را سیر میکردم و دوباره دلم گرفت که چرا طفل پاورچین پاورچین گم شد در کو چه سنجاقکها و حوض موسیقی و صفی از نور و عروسک کو کجا رفت ؟ دلتنگیهای ولگرد کوچه بن بست را با شعری از اسماعیل خویی که یکی از محبوب ترین خوانندگان هم خوانده به پایان میبرم.

  وقتی که بچه بودم

وقتی که بچه بودم  پرواز یک باد بادک

میبردت از بامهای سحر خیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم

خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد

و اشکهای درشتش از پشت عینک

با  قرآن می آمیخت

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیر جیر ک شب ها که خاموشی ماه

آواز میخواند

وقتی که بچه بودم

هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا

خواب وبیداری خوابناکت

سر شار باشد

آه آن روز های رنگین

آه آن روزهای کوتاه

آه آن روزهای رنگین

آه آن فاصله های کوتاه

آن روزها آدم بزرگها و

زاغها ی فراغ

این سان فراوان نبود ند

وقتی که بچه بودم

مردم نبود ند

آن روزها وقتی که من

بچه بودم

غم بود اما

کم بود.



[ دوشنبه 2 آبان 1384 - 04:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]