تبلیغات
گردون

گردون

یکشنبه 17 مهر 1384

صداى ژاله علو از دلش مى‌گوید

زندگى گاهى آدم را ناگزیر مى‌كند

محمدرضا یزدان پرست

۱۷ مهر ۱۳۸۴

زندگى گاهى آدم را ناگزیر مى‌كند

خانم علو! به گذشته چطور نگاه مى كنید؟
- گذشته براى من پر از خاطرات قشنگ و غمگین است؛ مثل همه. هر كسى در زندگى غم ها و شادى ها را توأمان دارد. یاد مادرم كه مى افتم.... یاد خانه پدرى ام كه مى افتم.... چقدر بزرگ بود، چه گل و درختى داشت، چه خانواده پرجمعیتى دور هم جمع بودیم و ... تمام اینها خاطرات زیبایى است. مثل اینكه من در بهشت بودم...

غم هاى گذشته بیشتر است یا شادى هاش؟
- شادى ها؛ چون محبت ها خیلى زیاد بود، خصوصاً محبت مادرم. جورى بود كه حتى هنوز نمى توانم به آن فكر كنم...

یعنى امروز كه محبت ها كمتر است، گذشته ماها كه مثلاً در آینده اى سى، چهل ساله شكل مى گیرد غم هاى بیشترى خواهد داشت؟
- نه، اجازه بدهید... نوع شادى ها فرق مى كند. شادى لطافت ها، شادى هاى كودكانه، شادى اینكه هیچ گرفتارى تو را اسیر نمى كرد، شادى رشد كردن، شادى مردم را شناختن، شادى ارتباط با اجتماع...

از چند سالگى این شاخص ها در شما تقویت شد و آنها را حس كردید؟
- به هر حال این قضیه تدریجى است. ولى مثلاً عكس ۷-۶ سالگى ام را كه با مادر و پدرم انداخته ام، كاملاً یادم مى آید كه حتى كجا نشسته بودیم، فضاى عكاسخانه چطور بود...

حالا آن عكس براى چى بود؟
- دو تا برادر من در اروپا بودند؛ سال هاى سال. آنها عكس ما را مى خواستند. پدر و مادرم هم مرا بردند و سه تایى عكس گرفتیم. عكاسخانه را یادم نیست كجا بود ولى فضاى خود اتاق و حتى نوع نشستن براى عكس گرفتن را یادم مى آید.

الآن موقعى كه مرور مى كنید هم از همان۷-۶ سالگى یادتان مى آید؟
- نه، زودتر از آن را هم یادم هست...

از چند سالگى؟
- یادم مى آید كه از پله ها نمى توانستم بالا بروم یا یادم مى آید كه مثلاً یكى، دو دفعه افتادم توى حوض. (و خنده مهربانش مثل همیشه)

از صدا و تكلمتان چه چیزى خاطرتان هست؟
- تا آنجایى كه به من یاد مى دادند، كلمات را درست مى گفتم. عمویى داشتم به نام حسین، مادرم بعدها به من مى گفت كه مثلاً براى گفتن حرف «س» زبانت نمى گرفت و كلاً همه واژه ها را درست ادا مى كردى.

مادر شما مطالعات ادبى داشتند؟
- نه.
* این تأكید و ظرافت در ادبیات را از كجا به ارث برده بودند؟
- مادر من بسیار ظریف، نكته سنج و مهربان بود. از ۹ سالگى هم كه همسر پدرم شد ودر فضاى فرهنگى این خانواده دائماً با كتاب سروكار داشت، رشد كرد هرچند كه مایه هایى هم از گذشته خودش داشت. من هم كه زبان باز كردم طبیعتاً توجه پدر و مادر جلب شد و مراقب گفتارم بودند. مثلاً یادم نمى آید هیچ وقت پدرم گفته باشد: «نون»، همیشه مى گفت: «نان». مادرم غیر از این نكته سنجى ها، توجه عجیبى هم به تربیت داشت. روى انسانیت خیلى تأكید داشت. مى گفت: با آدم خوب ساختن هنرى نیست، مهم این است كه با یك آدم ناهماهنگ و مخالف خودت بسازى.

«گر تو با بد بدكنى پس فرق چیست.» صدایتان را هم از مادرتان به ارث برده اید؟
- تقریباً بله.

در كشف صداى شما ایشان مؤثر بود؟
- بالاخره صدا با من بود. نه به آن صورت، ایشان آنقدرها نقشى نداشت. در دانشسراى مقدماتى دبیر ما- خانم دكتر طوسى حائرى- به نوعى صداى من را كشف كرد؛ از زنگ هاى انشا و انشاهایى كه مى خواندم. خودشان در رادیو بودند، من را هم معرفى كردند و فعالیت من شروع شد بعد هم هنرستان هنرپیشگى و تئاتر و...
من آن موقع فرق صداى خودم را با دیگران متوجه نمى شدم یا شاید روى آن دقت نكرده بودم. تلفظم را مادرم گفته بود ولى صدا را نه. بعدها روى سن تئاتر متوجه قدرت صدایم شدم. دیدم روبروى بازیگرانى مثل سارنگ، محتشم، حالتى و... مى توانم بازى كنم و از نظر صدا كم نیاورم.

تنالیته صداى شما جدا از قدرت، صفت هایى مثل قجرى، دربارى یا حتى مردانه هم دارد. این صفات هیچ وقت باعث نشد نقش هاى محوله یا انتخابى شما محدود شود؛ مثلاً به خاطر نبود برخى لطافت هاى زنانه؟

- خب، چرا. مثلاً در رادیو نقش هایى كه به من مى دادند به شادروان خانم تاجى احمدى نمى دادند. صداى نزدیك من صداى همكار خوب و قدیمى من خانم توران مهرزاد بود. مثلاً نقش زن هاى جنگ و دعوایى و شروشور و ... را به من نمى دادند. شاید همین طور كه مى گویى مثلاً نقش زنان اشرافى را به من مى دادند یا اسطوره اى و تاریخى را.
پس به خاطر صدا نقش هاى شما محدود شده؟
- به هر حال نقش بود، ولى هر نقشى را به من نمى دادند، من هم هر نقشى را نمى پذیرفتم و نمى پذیرم.

خب انتخاب شما مبتنى بر سلایقتان بوده ولى انتخاب كسانى كه به شما نقش مى داده اند، مبتنى بر قابلیت هاى شما.
- بله، در رادیو بله. تا حدودى هم در تلویزیون. مثلاً به من نمى آید خیلى آه و ناله كنم.

چرا هیچ وقت سراغ كار طنز نرفتید؛ احساس كردید به صدایتان نمى خورد یا اصلاً دوست ندارید؟
- كسى سراغ من نیامده، ولى یادم مى آید من و آقاى باقریان همین چند سال پیش در رادیو یك كار طنز با لهجه آذرى با هم بازى كردیم. در تصویر فكر نمى كنم متناسب باشد چون فكر مى كنم اصلاً ظاهر من مناسب این كار نیست. كار من هم كار طنز نیست ولى به هر حال زیباست.

صحبت از گذشته بود، چگونه به گذشته نگاه مى كنید؟
- (مكث مى كند)

اینگونه نگاه مى كنید كه در آینده مؤثر باشد؟ نگاه مى كنید و از آن عبرت مى گیرید؟ نگاه مى كنید و به نداشته ها و نكرده ها غبطه مى خورید؟
- من به غبطه فكر مى كنم. مى گویم آنچه كه پیش آمده، پیش آمده. آدم باید پند بگیرد. گذشته آجرها و پایه هایى است كه زندگى آدم را مى سازد. نه باید خیلى به گذشته چسبید، نه باید رهایش كرد...

اگر بعضى وقت ها غصه هاى گذشته خیلى سنگین شد چه كار مى كنید؟
- ببینید، خاطره قشنگ هست، ولى نباید زیاد گرفتارش بشوى. نباید حسرت خورد. مى شود با خاطره اى عشق كرد كه بازگو كردنى هم نیست و كاملاً شخصى است. خاطره هاى قشنگ كه خب، زیباست. خاطره هاى آزارنده هم سازنده بوده است...

سازندگى سر جاى خود؛ دلتنگى ها را چه كار مى كنید؟
- من دلتنگى نمى كنم. تقریباً مى توانم بگویم (ممكن است بگویند چقدر بى احساس است) دلم براى كسى تنگ نمى شود. این لطفى است كه خدا به من كرده. براى دوستانم آرزوى آرامش و راحتى و خوشبختى دارم ولى به آن صورت دلم تنگ نمى شود...

براى پسرتان چى؟
- چرا، خصوصاً وقتى كه كوچك بود و براى كار به شهرستان مى رفتم خیلى خیلى دلم برایش تنگ مى شد یا براى مادرم دلم هنوز هم تنگ است.

در عاشقى ها چى؟ دلتنگ نشدید؟
- آن دلتنگى ناگزیر است. كسى را كه دوست دارى، مى خواهى كنارش باشى و ببینى اش ولى رفتارها همیشه براى من مهم بوده است.

عاشقى زندگى شما همان دوبارى است كه به ازدواج هم منجر شد و در آخر هم جدایى؟
- یك بارش كه بیشتر گذشتن از خود بود براى یك نفر ولى...

چند سالگى ازدواج كردید؟
- ۲۰ سالم بود.

در فضاى كارى هم با همسر اولتان آشنا شدید
- بله دیگر. از دانشسراى مقدماتى كه رفتم هنرستان هنرپیشگى و بعد تئاتر فردوسى به وسیله دكتر نامدار، بعد از بازى در چند نمایشنامه، تئاتر تهران مشغول مقدمات نمایش «آغامحمدخان» بود. احمد دهقان گفته بود یك بازیگر جدید آمده كه به نقش «امینه» در نمایش قاجارى مى آید...

امینه چه نسبتى با آغامحمدخان دارد؟
- برادرزاده آغامحمدخان و خواهر فتحعلى شاه است. خلاصه براى بازى در آن تئاتر رفتم كه آقاى محتشم نقش آغامحمدخان را داشت.

از دلتنگى هاى عاشقى حرف مى زدیم
- زیبایى عشق مى دانى چیست؟ ممكن است كه پایدار نباشد ولى تو را با یك حس و جهان تازه آشنا مى كند. مى توانى پله هایش را بالا بروى و واقعاً «عاشق» بشوى...

كم كم به لحاظ وجودى آدم عاشقى شوى و عشق فراى معشوق - همانگونه كه اعتبار با دال است و نه مدلول یا به بیان صحیح تر و بهتر اگر ابتدا با دال (عشق) طرف شوى و آن را درك كنى، مدلول (معشوق) اعتبار و اصالت بیشترى خواهد یافت - یك جریان سیال بشود در سلول سلول و لحظه لحظه تو
- دقیقاً. در عشق درك مى كنى كه «آنچه را كه نپاید، دلبستگى را نشاید.» خوب كه با تعمق دنبالش بدوى، سر مى كشد و مى گوید من اینجا هستم. دیگر دلت تنگ نمى شود و همیشه شوق دارى.

ازدواج اول چند سال دوام آورد؟
- دو سال زندگى كردیم، سه سال اختلاف داشتیم و ۵ سال جداشدن طول كشید؛ ۱۰ سال از بهترین سالهاى عمرم.

راجع به گذشته كه صحبت كردیم. الآن چقدر به آینده فكر مى كنید؟
- فكر نمى كنم. براى چى فكر كنم؟ در جایى مى شود فكر كرد كه بتوانى چیزى را عوض كنى. البته براى خودم مى توانم عوض كنم. مثلاً به این فكر مى كنم كه چطور روابط بهترى با مردم داشته باشم یا چكار كنم كه در كارم مطمئن تر باشم. سعى مى كنم حتى الآن بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم.

«آینده گذشته» شما همانطور كه فكر مى كردید رقم خورد؟
- مادرم مى گفت: هرچه نصیب است همان مى رسد. مى گفتند تقدیر ولى بعدها دیدم در كنار تقدیر سعى هم هست و شاید آن سعى در تقدیر من است.

پس سعى شما آینده آن روزهاتان را بیشتر رقم زد تا تقدیر
- بله، من فكر مى كنم اگر پایدارى در برابر مشكلات نبود یا سعى براى پیشرفت نبود، تقدیر نمى توانست نقش مثبتى در زندگى من ایفا كند. انسان ها خودشان تقدیرشان را رقم مى زنند. مثل این مى ماند كه كاغذ سفیدى با یك قلم به شما بدهند؛ شما آنچه را كه مى نویسید تقدیرتان است. در این نوشتن كمى زیردستتان هم مى خورد و خط كجى كشیده مى شود ولى باز هم آنچه مى نویسید، تقدیر شماست.

بهترین دوست زندگى شما چه كسى بوده؟
- من با همه دوست بوده ام...

اینكه رفیق گرمابه و گلستان باشید
- ... نه، با همه دوست بوده ام. محبت همه هم شامل حال من شده ولى دوستان نزدیكترم خارج از محیط كار بوده اند و هم حرفه نبوده ایم. اخیراً در ملاقات هایى با یكى و بعد دو تا و بعد چندین خانم آشنا شده ام كه...

جمع فمنیست هاست(!)؟
- (مى خندد) نه. این دوستانم بسیار بى ریا و صادق اند. بى هیچ شائبه اى همانى هستند كه نشان مى دهند...

به اندازه بود باید نمود
- دقیقاً. فكر مى كنم هنوز چقدر مى شود از آن ها آموخت و چقدر مى شود در كنار آنها آرامش داشت...

به این مباحث حقوق زنان و ... معتقد هستید؟
- نه، خداوند آنى كه آفریده باید سرجایش باشد. مى گوید: از روح خودم در انسان دمیدم. مى توانید بگویید زن انسان نیست؟ انسانیت یك جنس است. زن و مرد براى دو موضوع متفاوت آفریده شده اند. برترى آدم ها به قابلیت هاى وجودى شان و نحوه ارائه مثبت آن ها بستگى دارد.

در زندگى چه چیزهایى را به صورت المان دوست دارید؟
- كتاب...

فقط؟
- بیشتر كتاب.

آینه را دوست دارید؟
- نمى شود دوست نداشت...

در فلسفه مى گویند جلوه و جمال متلازم هم هستند. یعنى زیبایى نمى تواند متجلى نشود.جامى مى گوید: «پریرو تاب مستورى ندارد ‎/ در ار بندى، سر از روزن برآرد». آینه انگار فراخ ترین عرصه براى جلوه گرى است
- دقیقاً. زمانى زیبایى آدم را نشان مى دهد، زمانى گذشت زمان را به یاد آدم مى آورد، همیشه همراه و همراز آدم است. اما باید آدم ها آینه اى هم داشته باشند كه باطنشان را هم نشان دهد...

آن آینه دل است؟
- دل است، ولى نه هر دلى؛ دل زنگار زدوده.

پس بعد از كتاب شما آینه را بیشتر دوست دارید؟
- بله.

و سوم
- گل...

پس پسرتان؟
- (مى خندد) آن مهرى است كه خداوند در دل هر مادرى نهاده است.

بسیار خوب، گل چرا؟
- مظهر لطافت است. آفریده عجیب و غریبى است. كلاً تجلى خدا در هستى عزیز و زیباست. من از دیدن یك گلبرگ یك گلستان لطافت را حس مى كنم.

زیبایى براى یك هنرمند خصوصاً زن شرط است؟
- لازم هست ولى كافى نیست. در سریال «خواب و بیدار» دختر نازیبایى بود كه اتفاقاً خودش نازیبا نیست، ولى مى بینید كه با همان چهره نازیبا در نقش جا افتاده است. زیبایى دخیل هست ولى همه ماجرا نیست.

زیبایى شما در كارتان دخیل بوده است؟
- در اوایل بله، اینكه مثلاً با آن چهره به نقش امینه با آن خصوصیات دربارى و قجرى بخورم. ولى بعد از آغاز، ماندن در فضا و پیشرفت مربوط به خودم بود. باید مهیاى این حرفه مى شدم. هیچ وقت هم الگو نداشته ام؛ به نوعى خودساخته بوده است. در اثر ممارست و تمرین بوده است و ایستادگى.

بزرگترین شاخصه هاى صداى شما وقتى به میزان سلیقه عموم مردم مى رود، آرامشى است كه از این صدا مى جوشد - آرامش جوشان هم خودش پارادوكس شد- همیشه زندگى طالب آرامش بوده اید یا این تنها در صدا است؟
- من همیشه از سرعت گریزان بوده ام...

سرعت در پیشرفت هاى كارى چى؛ از آن هم گریخته اید مثل مقایسه آتش خار با سوختن كنده؟
- این آتش مقطعى را در شب هاى سرد كویر و سر سریال روزى روزگارى زیاد دیدیم و آتش كنده را سركار آقاى مهرجویى كه تا ۶ صبح گرما مى داد. دلیل ماندگارى، پیشرفت تدریجى است و بعد دوام آوردن. وقتى تدریجى جلو بیایید، به گوشه و كنار كار به خوبى پى مى برید. اگر با سرعت بروید، از سطح عبور مى كنید و عمقى را درك نمى كنید. باید آهسته و پیوسته رفت.

در دوران كارى هیچ وقت احساس روزمرگى كرده اید؟
- هر كسى ممكن است این فكر را بكند. در مقاطعى بله. احساس خمودگى و سطحى بودن اتفاق افتاده كه كارى هم از دستم برنمى آمده. مثلاً از طرف «فلینى» دعوت داشتم براى بازى فیلم در ایتالیا ولى شوهرم اجازه نداد یا در مقاطع دیگرى همین طور. زندگى بعضى وقت ها هم آدم را ناگزیر مى كند.

شما تعریف خاصى از زندگى دارید؟
- زندگى به نظر من بزرگترین و زیباترین موهبت خداوند به انسان هاست.

اینكه بیشتر مى آید تعریف عشق باشد
-... خب، زندگى اى كه با عشق معنا شده باشد.

من فكر مى كنم زیبایى چیزهایى كه آدم ها مى توانند در هر سطحى بلااستثنا - البته با احوالات متفاوت- آن را تجربه كنند -مثل زندگى یا عشق - در تك معنا گریز بودن آنهاست؛ اینكه به تعداد همه آدم هاى گذشته، حال و آینده معنى دارد و تعریف
- درست است. این را هم كه گفتم، تعریف خود من است..

از خودتان تعریفى دارید؟
- اصلاً به آن فكر نكرده بودم...

منبع: ایران جمعه، پانزده مهر


     منبع: روز آنلاین

[ یکشنبه 17 مهر 1384 - 04:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 17 مهر 1384 - 04:10 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سینما , ] [+]