تبلیغات
گردون - نمایش در ایران

گردون

نمایش در ایران

پنجشنبه 14 مهر 1384

نمایش ایران

۱۴ مهر ۱۳۸۴

نمایش ایران هنر روز در این شماره شامل سه بخش است که علاقمندان به هنر نمایش می توانند این بخش ها را که در همین صفحه به دنبال هم آمده است انتخاب ومطالعه کنند.

یاد یاران
در این بخش مطالب مربوط به چهره های نمایش ایران آمده است. از مصطفی اسکویی که در بستر بیماری است تا اکبر رادی که در تجلیل اومطالبی از بهرام بیضایی و رکن الدین خسروی آمده است و سرانجام گزارش گردهمائی موسفیدان هنر نمایش.

گزارش
در این بخش اخبار مربوط به نمایش چند اثر ایرانی در صحنه های جهانی آمده است.

نگاه میهمان
بخش پایانی این شماره است که نقد و بررسی نمایش "فنز" است به قلم رضا آشفته.


یاد یاران -1

  • بزرگداشت پائیزی زمزمه گل سرخ*

ns_akbar_radi2_01.jpg

دهم مهر ماه اکبر رادی، نمایشنامه نویس برجسته ایران وارد ششمین دهه زندگی خود شد. در تهران این رویداد راگرامی داشتند. نگاه دوباره به آثار مهمی که رادی برای نمایش ایران خلق کرده است و چاپ چندمقاله در باره اوکمترین ادای احترام به خالق آثاری چون از پشت شیشه ها، پلکان، هاملت با سالاد فصل،منجی در صبح نمناک، تانگوی تخم مرغ داغ ومرگ در پائیز است
.
تجلیل از اکبررادی که مهتمرین بخش آن در سایت تئاتر ایران به انجام رسیده و به همت عزیزان گرداننده این سایت حرفه ای هنری دریچه تازه ای بروی آثاراین نمایشنامه نویش برجسته می گشاید. این کمترین آرزو در سرزمین ثروتمند ما ست که با اجرای نمایش های رادی، فصلی تمام به نام او رقم زده شود که آثارش به زمزمه گل سرخ در پائیز می ماند.

هنر روز یادداشتی کوتاه از بهرام بیضایی، مطلبی خواندنی از رکن الدین خسروی راذبه همراه نوشته کوتاهی از اکبر رادی برای حضور در بزرگداشت پائیزی زمزمه گل سرخ برگزیده است.

قلم وامدار اوست
بهرام بیضایی

ns_radi_beyzaee_01.jpg

دهم مهرماه، سربلند است كه زادروز اكبر رادى باشد؛ و من زندگى این جهانى نویسنده اى چون او را، به نمایش امروز ایران شادباش مى گویم. قلم وامدار وى است؛ و زبان امروز بى آزمون هاى او چالشى سترگ را كم داشت. در قحط نمایش چه خواندنى، چه دیدنى، چه آموختنى آغاز كرد، و بیش از چهار دهه بى چشمداشت، با خویش باورى گسست ناپذیر، و یقینش به فرهنگ و نمایش، برپاى خود، در برابر آینده اى بى چشم انداز، استوار ایستاد. نرمى وسختى، بردبارى وبى تابى، باریك بینى و تیزنگرى، در او با هم یكى شدند تا با زبانى هربارپیراسته تر وپرتوان تر، دریچه هاى بسته نمایش امروزى را یكى یكى به روى ما بگشاید. آرزو مى كردم به جاى هر شادباش، در این زادروز فرخنده، نمایشى از او بر صحنه بود. مدیران خوابند!

شعرجاری بر صحنه
ركن‌الدین خسروی

ns_radi_khosravi_01.jpg

”ای چرك! ای نفرت باستانی! آری،

در نقش خود بخواب، كه تاریخ پرواز

كركسی به سوی غروب است”

از”باغ شب‌نمای ما”

یادی از گذشته‌ها

امشب هم باز به یاد تو افتادم، امشب”شب تولدت، كه مبارك باد” و به یاد یار و یاور زندگی‌ات، همسر فداكار مهربانت”حمیده بانو” با آن روح شاعرانه و لطیف. به یاد از”پشت شیشه‌ها”، ”لبخند با شكوه آقای گیل” و.... و ... و یكی دیگرازشاهكارهایت، اثر شگفت‌انگیز”باغ شب‌ نمای ما”.

یادم نیست، این نوشته را ـ در این دیار مه آلود- چندین بار خوانده‌ام و هنوزهم تشنه خواندن”باغ شب نمای ما”، امشب هم مرا گرفتار تو كرد! در ذهنم تصویرترا، پشت آن میزغرق دركتاب‌ها، در اتاق كوچك‌ت ، قلم به دست. صدای تیر”میرزارضا كرمانی”، جنازه‌”قبله عالم” كه در خلاء بی‌پایان، سقوط می‌كند و مانند مرده مومیایی شده روی”تخت طاووس” و آهنگ”مرغ سحر” از دور.

تو”قبله عالم” را به محاكمه كشیده‌ای، و مرا نیز از این راه دور به تصاویر ذهنی دنیای خیالت، به همراه می‌بری. چه دنیای زیبای هنرمندانه و چه جهان رعب‌آور و عبرت‌انگیز. واستادانه از درون این تصاویر ذهنی فریاد برمی‌داری و من نیز با تو: ”چه فایده كه یك قوش بی‌قدركیان ما را لكه‌ دار كرده است! مایی كه بر خاطیان كوچك پاهنگ نهادیم و خائنان بزرگ را پوست كندیم، نعل كردیم و بر نیزه نشاندیم. دیگ‌های آب جوش، دشنه‌های پشت پرده ... ما، خسرو خوبان، مایی كه صدها جوان را لای دادار شهر گذاشتیم و افسانه آن امپراتور بربررا پیش پای اسب دم سرخ مان”پل” كشیدیم.

.... عظمت! عظمت چیست ای زبده ممكنات ؟ عظمت بر قله دنیا نشستن و در نیزه نشاندن است. عظمت یك فنجان قهوه فلونیا مزیّن به لبخند قبله عالم است... آری عظمت حمام مه گرفته”فین” است در میان چمن‌های گل و اپرت‌های ناب و آن تل اجساد به هم پیچیده آدمی كه در كوره‌های ما تبدیل به خاكستر، خاكستر نرم می‌شدند. هیروشیما! هیروشیما! ـ یا چه می‌گویم! ...” ( ازباغ شب نمای ما)

نخستین دیدار

با”اكبر رادی” با خواندن آثارش و دیدن نمایش‌هایی از او كه تا آن زمان به صحنه آمده بود آشنایی داشتم. ولی نخستین دیدار برای كار نمایشی، برمی‌گردد به سال 1347، در خیابان ژاله، بن بست روبروی دانشكده ”هنرهای دراماتیك”و آن میز و اتاق كوچك و آن بزرگ مرد جاودانه.

می‌خواستم”از پشت شیشه‌ها” را به روی صحنه بیاورم و”رادی” با مهربانی، محبت و صمیمت، اجازه داد و چه”مبارك شبی بود” و چه خاطره‌های زیبایی از دوران تمرین، و بحث و گفت‌وگوی با”رادی” درباره نمایشنامه، و من چه شگفت‌زده، هنگامی كه از”رادی” خواهش كردم، در تمرین‌ها، حضور داشته باشد، گفت:«من فقط شب اول اجرا می‌آیم.» می‌خواست من آزادانه تمرین را ادامه دهم. در”لبخند با شكوه آقای گیل” نیز همین گونه بود.و چه حركت بزرگوارانه‌ای بود و هنرمندانه ... از آن زمان تا امروز در تمامی سالیان دورو دراز”سی و هفت” سال، ”رادی” را همواره دوست داشته‌ام، با احترام از او یاد كرده‌ام و همواره از او آموخته‌ام و او را و هنر والایش را ستایش كرده‌ام، همان اندا‌زه‌ای كه”چخوف” را دوست دارم و همان اندازه‌ای كه”رادی” چخوف را دوست دارد.

  • باغ شب‌ نمای ما*

هر گاه كه”باغ شب نمای ما” را می‌خوانم، یا به آن می‌اندیشم، به یاد سخنان”چارلی چاپلین” در فیلم جاودانه‌”دیكتاتور بزرگ” می‌افتم، و هم چنین رمان شگفت‌آور و با عظمت، ”پاییز پدرسالار”، نوشته”گارسیا ماركز”.”رادی” نیز در”باغ شب نمای ما” با همان قدرت، ذهنیت و دنیای خیال ”چارلی” و”ماركز”، پایان نكبت‌بار”پدر سالاران” و”جباران تاریخ” را، استادانه و شگفت‌انگیز، به تصور می‌كشد.

”چارلی چاپلین” در پایان”دیكتاتور بزرگ” فریاد برمی‌آورد:”اكنون صدای من به گوش میلیون‌ها تن، در سرتاسر جهان می‌رسد. میلیون‌ها مرد و زن و خردسال امید باخته این قربانیان نظامی كه آدم‌ها را شكنجه می‌كند، و بی‌گناهان ا به زندان می‌افكند. من به آن‌ها كه می‌توانند صدایم را بشنوند، می‌گویم: نومید مباشید، این سیه‌ روزی كه برسرما آمده است، چیزی نیست جز حرص و آز گذرا و تلخ كامی افرادی كه از راه پیشرفت آدمی، خوف دارند. نفرت آدم‌ها، از سر خواهد گذشت، دیكتاتورها، خواهند مرد و قدرتی كه از مردم غصب كرده‌اند، باز به مردم بازخواهد گشت. تا هنگامی كه انسان‌ها، جان می‌بازند، آزادی هرگز، از میانه نخواهد رفت.»

و”ماركز” نیز در”پدرسالار” فریاد می‌زند:”آخر هفته كركس‌ها، به ایوان، كاخ ریاست جمهوری، هجوم بردند، به ضربه منقار، تور سیمی پنجره را گسستند، با بال‌هایشان هوای راكد در چار دیوار كاخ را، به حركت در آوردند، و سحرگاه، زیر نسیم گرم و ملایمی كه از جسد و از بزرگی پوسیده برمی‌خاست، از خواب چند ساله بیدار شد... در این حصار ممنوع كه گزیدگان نادری توانسته بودند، به آن راه یابند، برای نخستین بار، بوی لاشه، از لاشخورها، به مشامشان رسید. و در آن جا، او را دیدیم، در اونیفورم كتانی‌اش... پر تر از همه انسان‌ها و همه‌ جانوران پیر خشكی و دریا بر زمین دراز كشیده بود... همان گونه كه هر شب همه شب‌های دراززندگیش، زندگی یك جبار منزوی، خفته بود... باز شناختن او، حتی اگر از حمله كركس‌ها، مصون مانده بود، ناممكن بود، زیرا هیچ یك از ما، هرگز او را ندیده‌ بودیم...افكنده از ضربه چوب بدست مرگ... پرواز كنان در هیاهوی مبهم آخرین برگ‌های یخ زده پاییزش، به سوی اقلیم تاریك فراموشی ... بی‌گانه با غریو توده‌های زنجیر گسسته كه به خیابان ریختند و مرگ او را با سرود و شادمانی جشن گرفتند. بیگانه تا ابد، با صدای شیپور آزادی، و ناقوس‌های سرخوشی كه این خبر خوش را به جهان می‌رساندند:”زمان شمارش ناپذیر ابدیت، سرانجام، به پایان رسیده است.”

و این فریاد”رادی” در”باغ شب نمای ما”: ”نه، این نجاست قوش نیست، شاه،! بوی مخصوص قبله عالم است، بوی گلدان یك مرد مبهم كه توی تالار و شهر و تاریخ پیچیده، موزه‌ها و زمین‌ و مغز جهان را آلوده كرده است. پنجاه سال، نه، پنج هزاره بیشتر روی قله دنیا، لمیده بر دوش خردمند و عامی، با دلقكان و جاسوسان آلو مكیده غضب كرده‌ای، دهان‌های دوخته، گودال‌های عقرب و جلاد و از دور نگاه كه می‌كنیم، حاصلت فقط پنج تن تعفن است و یك جنازه‌ جاودان! این است حشمتی كه در”باغ شب نمای ما” گذاشته، امانت نشسته‌ای و هرم می‌سازند با سنگ‌های عقیق و یشم، كه زیر حشمت ابدی، تعفن خود جاودانه بخوابی ... ای چرك! ای نفرت باستانی! آری، در نقش خود بخواب، كه تاریخ پرواز كركسی به سوی غروب است...“

”باغ شب نمای ما” نیز عصاره تمامی دیكتا تورهای تاریخ بشریت است. با جانوران قدرت، جانورانی كه قدرت آنان را به تباهی می‌كشد و مسخ می‌كند.”دیكتاتور” تبلوری است، از مهیب‌ترین جنون‌ها، توحش‌ها ، بلاهت‌ها ومضحكه‌ها، بیهودگی‌ها وعجز‌ها،سفاكی‌ها و قساوت‌های موجود، درهمه استبدادهای سیاه تاریخ، با مایه‌هایی از طنز و خوف از وهم و مالیخولیا. از”هیتلر” گرفته، تا ”ناصرالدین شاه” و از”پدرسالار” دیكتاتور امریكایی مركزی و ....

من در برابر عظمت”باغ شب نمای ما” آفریده ‌نویسنده تونا و جاودانه، ”اكبر رادی” سر تعظیم فرود می‌آورم.

* شعر جاری بر صحنه*

آثار”رادی” به لطافت گل، گل‌های اطلسی كه دوست دارد، به استحكام كوهساران، به باران، باران نرم بهاری می‌ماند، و به گردباد و توفان... به ژرفای دریایی آرام و به جدالی به عظمت رودی خروشان، شعری جاری بر صحن نمایش!

آثار”رادی” چون خود”رادی” است. انسانی متضاد، انسانی حقیقی. اقیانوسی عمیق و آرام، زیبا، با عظمت و در ژرفای آن صلابت توفان.

دوست بسیار گرامی”اكبر رادی” فرسنگ‌ها فرسنگ ـ در گوشه‌ای دیگر از این جهان پهناور دور از زیبایی‌های میهن‌مان و انسان‌های والا و یگانه هم چون تو ـ همواره یادت را با خود داشته‌ام و خوا هم داشت. سرفراز باشی، ای آبی دریای آرام و توفانی و ای جنگل‌های همیشه سبز زادگاهت! به راستی كه تو، ای همیشه دوست گرامی و هنرمند نامی: جنگلی هستی تو، ای، انسان!

انسان سرشته به ایمان و رنج
اكبر رادی

ns_akbar_radi_01.jpg

آری، عزیز من! در ذات هر نبوغ دنائت بالقو‌ه‌ای نهفته است كه یكی میل به فراز جویی و دیگری گرایش به فرومایگی دارد. این اصلی است مسلم بین دو نیروی خیر و شر كه با هم ناسازگار و مدام در انتزاع و ستیزند تا در كفه زمانه كدام بچربد و در پاسخ‌های تیپیك هنرمند جایگزین شود. ما نویسندگان با قریحه‌ای را در پرونده ادبیات جهان ورق زده‌ایم كه طوق”رستگاری” به گردن نهاده، با سری افراخته بر رذایل بشری صحّه می‌نهند و جوری به دنیا تنه می‌زنند كه گویی زمین را ثابت نگه داشته، یك كاسه قباله تخم و تركه ایشان كرده‌اند. فرقی نمی‌كند، این مردان بریده، این آدم‌های بد عهد یكی می‌تواند هامسون نروژی باشد، دیگری سلین فرانسوی، یا سومی كه آدم فروش دادگاه مك كارتی بوده و چهارمی كه تولیدی ولایت خودمان است .و لیكن ما دیگر آن قندران صد بار جویده غربی را كه با یك منطق تجریدی می‌خواهد حساب نویسنده را از كتابش جدا كند، نمی‌پذیریم؛ كه یعنی دزدی كن، هیزی كن، خائن باش، مزدور شو، فتنه كن، خون بریز. اما چون شاهكار آفریده‌ای، ما تو را تمثال می‌كنیم و به تالار می‌زنیم؛ كاری هم به اخلاقیات سنگ قبری آقایان نداریم... بگذار در غرب هر گونه پیرایه‌ای به نامه اعمال نویسنده ببندند. ما در اقلیم شرق ریشه‌های دیگری بسته‌ایم و آیین دیگری داریم كه بد نیست هیچ؛ و آن این كه حتی با منقاش نمی‌توانیم ذرات ذهن نویسنده را از بند بند اثر سوا كنیم. این به معنی آن نیست كه متن ما آینه تمام نمای رخسار درونی نویسنده باشد؛ ولی این هم هست كه رنگی از شخصیت نویسنده در پس متن‌های مانای جهان موج می‌زند كه محك خلوص و اصالت اوست. می‌دانی؟ من عبارت عجیب فلوبر را هرگز فراموش نمی‌كنم كه گفته بود:«مادام بواری منم.» و مصداق خودمانی این جمله مشهور، نویسندگان صادقی چون هدایت و آل‌احمد مایند. [هر چند با دو ظرفیت خلاقه و دو جنبه عصبی متفاوت] كه خلأ میان واقعیت و قلم را به یك مو رسانده‌اند؛ یعنی آن چه می‌كنند و آن چه می‌نویسند. چنانکه آن”بوف كور” را به اسلوب روایت ذهنی و این”مدیر مدرسه” را به شیوه گزارش عینی نوشته؛ مع‌الوصف در نقاشی سیمای ‌شوم خود نسخه‌هایی عیناً برابر اصل ارائه كرده‌اند كه در مثل آن سومی نكرده است. این یك در جلوتِ صحنه سرگذشت یك نفر مظلوم را كه یاغی شده است، قصه می‌كند، و در خلوت پستو یك پا دلال ظَلَمه است و باری!

در چنین زمانه ناكوكی است كه ما قلم را به دست گرفته‌ایم، چونان عروه‌الوثقایی در برابر همه مصائبی كه همزاد فرزند آدم است. [ آیا این دعوی درشتی است؟] بدان كه آسان می‌توان صحنه را بدل به یك دستگاه شامورتی كرد، یا بر دوش جماعتی لمید و كسانی را با سیاه بندی و جنجال‌های چرك بازی داد. اما چه سخت است خاموش كردن غرایزی كه حرص و بغض و جاه طلبی‌های كوچك ما را تحریك می‌كنند. نویسنده ملولی كه جلد كتابش را گونی گرفته، یا آن كه دفترچه بغلی خود را در صفحاتی با قطع‌های مختلف، از بند انگشت بگیر تا یك كف دست، به ما حقنه می‌كند و قیمتی هم روی جلد می‌گذارد كه گانگسترهای حرفه‌ای روی یك قطعه الماس نمی‌گذارند، بله، اینان بقال‌های دون كاسب اسبقند كه از پشت آن ماسك‌های تقلبی عاجزانه فریاد می‌كشند:«دوستان! لطفاً ما را هم بنگرید! ما فرامدرن‌های صحنه‌ایم كه آمده‌ایم شاخ غول را بشكنیم و هر چه رسم و آیین و سنت است(را!) از بیخ بركنیم!» آدم‌های ناخوشی كه سرحد خلاقیت‌شان همین است. ”غمباد” را ”قم باد” نوشتن و با املای”اشق” به شرف”عشق” پنجول كشیدن، شق‌القمر یا عصیان فلسفی علیه معقولات نیست؛ تجاوز حقیر میرگوزك بقال بر بدیهیات است. چنان كه هرگاه رگ‌های بسته اینگونه اشخاص را بزنی، آن چه بر خاك می‌ریزد غمباد مگالومانی است و آن چه به جا می‌ماند عشقی است پلاسیده. اینان یائسه‌های زودرس كه نه، لاشه‌های پوسیده‌ای هستند كه لای جرز‌های محیط‌‌شان می‌لولند، گاه در محافل ادبی دیده می‌شوند و هیچ گاه سیماچه بزك شده از چهره برنمی‌دارند. مباد از این منگول‌های سنگسر بی‌درد گرته برداری. آدم نشانم بده. انسانی گرم، زنده، معاصر، كه من صدای ِجِرجِر استخوانم را در او بشنوم. انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، كه تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. و بی او بدان كه صحنه سیاه است؛ یك غار مدرن، بی‌نور، سرد كه اشباح سرگردانی در سِجاف آن بیهوده راه می‌روند. و آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟ ... خوبِ من! همیشه یكی هست كه عاشقانه بخواند.

نمایش ایران
*یاد یاران- *2

جشن دیدار
پرستو سپهری

ns_namayesh_entezami_01.jpg

تهران د راین هفته شاهد تجلیل از پیشکسوتان نمایش ایران هم بود. تائاتر قدیمی پارس که به همت مریم معترف جامه نو پوشیده جشن دیداری برگزار کرد تا مردان و زنان خاک صحنه خورده گرد هم بیانید.

سبدهای گل، فرش سرخ رنگ و قاب‌های عكس تازه و كهنه، پوسترها و بوی عطر گل‌های مریم. اداره تئاتر لباسی نو بر تن كرده است.

قرار است دیدارها تازه شوند، با هم و با خاطرات گذشته. ورودی بسته است و از پشت شیشه‌ها افراد با لباس‌های رسمی دیده می‌شوند كه خود را برای ورود میهمانان آماده می‌كنند. از سال 1347 كه ساختمان خیابان پارس برای اداره تئاتر اجاره شد تاكنون تغییرات اندكی در ظاهر ساختمان ایجاد شده است. هنوز هم می‌توان یادگارهای گذشته را گاه به گاه در اتاق‌های تمرین آن پیدا كرد. این ساختمان قدیمی هنوز هم بزرگترین مجموعه تمرین گروه‌های تئاتری است. همواره اتاق‌های تمرین آن به وسیله گروه‌های تئاتری اشغال هستند. 12 اتاق تمرین با كف لرزان و دیوارهایی كه فقط امواج صدا را محدود می‌كنند، به گاه جشنواره، تنها امید گروه‌های تئاتری‌اند. در تلاش دوباره برای بازسازی این تئاتر که بخش مهمی از تاریخ نمایش ایران است، انبوهی عکس درمیان زباله ها یافته اند. این ها باقیمانده اسنادی هستند از تاریخ نمایش ایران که درآغازانقلاب بعنوان اسناد فساد به آتش کشیده شدند یا آنها را به میان زباله ها انداختند. از آنچه باقی مانده و میان میهما نان دست به دست می شود، می توان بخشی از تاریخ نمایش در شهرستا نهای ایران رابازسازی کرد

میهمانان، مو سفیدان و پیشكسوتان تك تك و گاه با همراهان از راه می‌رسند. آرشیوعكس‌های هنرمند ان دعوت شده را نشان می‌دهند اما تاریخ زنده تئاتر ایران اینجاست. نصیریان، والی، طباطبایی، انتظامی، سلیمی، تقی‌پور، ایمانی، مودبیان، ستاری، پارسایی، تقیان، ابراهیمیان، علیزاده، صبری، دولت‌آبادی، خواجه‌نوری، آقایی و مهرآوران و بسیاری دیگر؛ جماعتی حدود 100 نفر، در كنار هم نشسته‌اند

فتحعلی‌بیگی خیر مقدم می‌گوید و از”عزیز و عزیزه” استاد حالتی، ”بلبل سرگشته” و برنامه تلویزیونی”هنرهای نمایشی نمایش می‌دهد” گذشته را مرور می‌كند از جوانمرد، طاعتی، لایق، پرتویی، بیضایی، نصیریان نام می‌برد و از شكل گیری اداره هنرهای دراماتیك می‌گوید.عزت‌الله انتظامی تكیه بر پشتی صندلی از خاطرات دانشگاه و تمرین می‌گوید:«از ساعت 5/6 صبح، قبل از همه و قبل از باز شدن در برای تمرین حاضر می‌شدم.»او خاطرات شیرینش را كه با شیرینی و لطافت بیانش همراه می‌شوند با این جمله پایان می‌دهد:«مهره‌های محكم تئاتر ایران از این جا پا گرفتند.»
علی نصیریان نیز صندلی را تكیه گاه كرده و می‌گوید:«تئاتر ایران متكی به استعدادهاست نه امكانات. وقتی شروع كردیم نه وزارت خانه‌ای بود و نه اداره تئاتری و نه ... مكتب مشخصی نیز نداشتیم. استعدادهای خوب و تحصیلات نیم بند!» او از مرارت‌ها و سختی‌های گذشته می‌گوید و تاریخ را با یاد یاران قدیم ورق می‌زند. از مهدی فروغ، اولین رئیس اداره هنرهای نمایشی یاد و با كلماتی ساده شیوه مدیریت او را نقد می‌كند:«مدیر بد، آدم خوب، با فرهنگ و فرهیخته، بیشتر استاد بود ولی كار خلاقه هنری نداشت. مدیریت هنری با مدیریت اداری تفاوت دارد ، او یك مدیر اداری بود.»

وی در ادامه تشكیل گروه‌های تئاتری را بهترین راه كار برای دوری از تكرار تجربه‌های گذشته می‌داند و می‌گوید:«اگر شكل و ریتم زندگی امروز، مجال آن كار بی‌بهره و حقوق بخور و نمیر را بدهد، جوان‌های با استعدادی در عرصه تئاتر امروز وجود دارند.»

صدرالدین حجازی که برای سخن گفتن فراخوانده می شود با صدایی كه از شدت اندوه و درد، خشم فروخورده‌ای را نشان می‌دهد، می‌گوید:«شرایطی به وجود آمده است كه هیچ كدام از هنرمندان تشنه تئاتر جرأت نمی‌كنند به سراغ آن بروند. شرایطی را اعمال می‌كنید كه هیچ فرقی بین افراد نیست. این جا كه ایستاده‌اید مكان پرابهتی است. اگر می‌خواهید كاری برای تئاتر انجام دهید هزینه‌های جنبی را صرف تئاتر كنید. این ساختمان كه اینك وزارت ارشاد صاحب آن شده است را همین بچه‌ها حفظ كرده‌اند. به خدا دلمان می‌خواهد تئاتر كار كنیم ولی با این دستمزدها ... به كدام فعله‌ای این مقدار دستمزد می‌دهند؟»

دكتر ایمانی پاسخ می‌دهد:«حرف من و آقای حجازی یكی است. ما هم معتقدیم از این كاسه به آن كاسه كردن مشكل را حل نمی‌كند. در پی جذب اعتبارات از بیرون هستیم.»

پیش از خداحافظی دكتر ایمانی و پارسایی، برای حضور در جشن خانه موسیقی، لوح سپاس اداره تئاتر به خانم خواجه نوری مدیر كل ارشاد استان تهران، به دلیل تلاش و كوشش وی در جهت خرید بنای اداره تئاتر، تقدیم می‌شود.

با خود می‌اندیشم، با این مدیر كوچك اندام پرقدرت گفت‌وگو خواهم كرد. حاضران به تماشای نمایش”زن مستقل یا مرد و غرورش” می‌نشینند و گروه خبرنگاران با امضاء دفتر یادبود به سوی مراكز خبریشان می‌شتابند.»

نمایش ایران
*یاد یاران- *3

او که با باد نرفت
ناهید خیرابی

ns_m_oskoee_01.jpg

آن ها که با باد نرفتند، آن ها که رنگ عوض نکردند، آن ها که بله قربان گوی هر دوران نشدند... و آن ها که چو بید بر سر ایمان خود لرزیدند؛ آتشی افروختند و بر باد شدند! آن ها دانسته و ندانسته، آماج انواع تهمت ها قرار گرفتند؛ تهمت ها، تامل نشده از سوی ملت آگاه و هنر دوست!! دهان به دهان گشت، اندیشه به محاق رفت و متن از اندیشمندان خالی شد تا جولانگاه با باد رفتگان شود!

از خود می پرسیم؛ دوستی کی بر سر آمد؟دوستداران را چه شد؟ آیا بی دوستی خلاء در عمق هستیمان لانه نمی کند؟ آیا با سرسام زمانه رفتن، اندیشه را کشتن تا پیس باشیم و تندرست، می تواند تسلایی بر رنج هستیمان باشد؟! خبرها همواره کوتاه است. لزومی هم نیست که قاصدک آن ها را بیاورد؛ خبر خود می آید. آمد: حسن فتحی هنرمند تئاتر را در همین چند روز پیش به دلیل نداشتن هزینه بیمارستان، در اوج بیماری به کنار خیابان گذاشتند و هر چند بعد، ناچار کمی به او رسیدند، ولی آن، پایانی شایسته انسان، انسان هنرمند نبود. و اینک نوبت به استاد او، مصطفی اسکویی رسیده است. مصطفی اسکویی، دوست، همکار و همرزم عبدالحسین نوشین!، مصطفی اسکویی، شاگرد زاوادسکی که استادش استانیسلاوسکی بود. استانیسلاوسکی،هنرمند جاودانه تئاتر که "سیستم"را کشف کرد و بازیگری را برخوردار از تکنیک کرد. تکنیکی که جسته و گریخته و تکه پاره، سال هاست که همه اساتید تئاتر ایران، چه در دانشکده ها، چه در آموزشگاه ها و چه بر صحنه های تئاتر، بدون نام بردن از استانیسلاوسکی و مصطفی اسکویی که تمام عمر خود را در شرایطی سخت، صرف تعلیم این سیستم در ایران کرد، از آن بهره می برند. بگذریم و خبر را به پایان بریم: دکتر مصطفی اسکویی، پدر تئاتر علمی ایران، بیش از بیست روز است که در بستر بیماری است.

نمایش ایران
گزارش

این هفته سه نمایش ایرانی روی صحنه تئاتر در کشورهای مختلف جهان است. پاریس با استقبال بیسابقه ای به " تابستان، پائیز، زمستان" کار رضا علامه می پردازد که روایتی با فیلم ونمایش از زندگی دکتر محمدمصدق می دهد. این نمایش در شهرهای بزرگ اروپا هم نمایش داد ه می شود. استکلهم پذیرای یکی از موفق ترین نمایش های ایران در سالجاری است: فنز کار محمد رحمانیان از چهره های شاخص نمایش امروز ایران. این نمایس سپس در آمریکا اجراخواهدشد. دون کیشوت کار تازه علی اصغر دشتی هم درمادرید برصحنه است.

هنر رزو در شماره گذشته به نمایش مصدق پرداخت و در این شماره نگاهی دارد به دونمایش دیگر.

دون کیشوت به زبان فارسی در اسپانیا
12 هنرمند ایرانی در مرکز هنرهای نمایشی مادرید برداشت آزاد از رمان " دون کیشوت" اثر جاوادنه سروانتس رابه کارگردانی علی اصغر دشتی بر صحنه می برند.

این نمایش توسط علی قلی پور نوشته شده است و در ان بااستفاده از حواشی زندگی نویسنده روایتی مدرن از اتفاقا ت عصر هم ارائه می شود. سه بانوی بازیگر ایرانی با استفاده ازتکنیک های نمایش ایرانی در قالب طنز به برداشتی تازه از این اثر می رسند.

نمایش ایران
میهمان هفته

نگاهی به نمایش فنز
جهان کوچک دیکتاتورها

رضا آشفته

ns_fanz_1_01.jpg

”Fans” یك تركیب چهار حرفی است كه هیچ معنای خاصی ندارد، جز این كه بیانگر حروف اول اسامی افراد یك خانواده فوتبال دوست باشد.

نمایش”فنز” به نویسندگی و كارگردانی محمد رحمانیان كه با موضوع فوتبال شكل گرفته است، ساختاری كاملاً رئال دارد. اگر بخواهیم از دریچه محتوایی وارد دنیای فنز شویم، كلمه‌ها و تركیب‌های زیادی در آن هست كه در دستگاه‌های فكری و معنایی متعدد قابل نقد و بررسی است. واژه‌ها و اصطلاحاتی مانند وندالیسم، لمپنیسم، فمینیسم، ناسیونالیسم، فاشیسم، آنارشیسم و ... در روابط آدم‌های نمایش فنز موج می‌زند و این اصطلاحات برای هر كسی در حد خود بدیهی و قابل تعریف است. شاید قصد و منظور گروه هم از پیش ، این نبوده كه مجموعه‌ای از واژگان را به شكل دایره‌المعارف در اختیار علاقه‌مندان قرار دهند اما تفكر درباره هر یك از این واژه‌ها آن هم در روابط محدود یك خانواده فرصت را دراختیار تماشاچی قرار می‌دهد كه درباره آن‌ها در سطح كلان‌تر ـ كشور و دنیا ـ اندیشه كند. مثلاً به نوعی می‌توان با روابط موجود در فنز گفت كه ناسیونالیسم و تعصب‌گرایی و قوم گرایی باعث بسیاری از محدودیت‌های خود ویرانگرایانه می‌شود.
اگر چهارچوب‌های سیاسی و جغرافیایی و تاریخی برداشته شود، ما به دهكده جهانی نزدیك‌تر می‌شویم. شاید اینترنت امروز رسانه‌ای است كه مقدمات چنین تفكر ایده‌آل را فراهم می‌سازد كه پرداختن به آن هیچ ربطی به نقد فنز ندارد.

ns_fanz_2_01.jpg

4* شخصیت اصلی*

نمایش”فنز” 4 شخصیت اصلی دارد كه با محوریت فرانكی، برادر بزرگتر خانواده روابطشان مورد كنكاش قرار می‌گیرد. فرانكی دوست دارد كه همه اهل خانه دوستدار تیم مورد علاقه‌اش منچستر یونایتد باشند و همه به رنگ قرمز عرق و علاقه‌ نشان بدهند. رفته رفته درمی‌یابیم كه برادر، خواهر و همسر فرانكی از سراجبار به این تیم فوتبال علاقه‌مند شده‌اند و هیچ یك به باور و ایمان صحیحی از ارتباط با منچستر یونایتد نرسیده است. همین جا می‌توان مساله تك محوری شدن ـ نظام‌های بسته و دیكتاتوری ـ را زیر سوال برد. فرانكی نمونه یك مرد مستبد و خود مدار است كه به دیگران حتی اجازه نمی‌دهد كه درباره علاقه‌مند بودنشان به فوتبال اظهار نظر كنند. فرانكی آن قدر مستبد است كه حتی به طرفداران تیم آبی (منچستر سیتی) اجازه نمی‌دهد كه زمان پیروزی تیمشان خوشحالی كنند. او در این روزها با چوب و چماق به جان طرفداران تیم مقابلش می‌افتد.

این چهارچوب مستبدانه به مرحله‌ای رسیده كه باید از هم پاشیده شود، برای آن كه افراط گرایی دایره بسته‌تری را برای دیگران موجب شده است. نانسی، همسر فرانكی اصلاً علاقه‌ای به دنبال كردن بازی‌های تیم منچستر یونایتد را ندارد. اگنس مخفیانه جز هواداران تیم منچستر سیتی شده و حتی به تیم زنان آن باشگاه هم پیوسته است. سانی هم كه اختلال حواس دارد و لاادری اسیر خواهش‌ها و تمایلات برادر زورگویش است.

رحمانیان از عناصر درام بهره می‌برد تا همه این آدم‌ها فرصت بروز و آشكار شدن را داشته باشند. هر یك از این آدم‌ها باید در روابط دراماتیك شكل بگیرند و از همان لحظات آغازین هم حركات و سكنات و دیالوگ‌ها طوری پیش می‌رود كه این 4 شخصیت هویت حقیقی را آشكار كنند. پس از دقیقه 10 كه از شروع نمایش می گذرد ، تقریباً می‌دانیم كه در این خانه چه آدم‌هایی نفس می‌كشند و قرار است كه در آن‌ جا دقیقاً چه اتفاقاتی رخ بدهد. مطمئناً گره اصلی نیز باید بین دو برادر ـ فرانكی و سانی ـ باز شود. فرانكی باید عرصه تنگ شده را به تنگنایی بی‌ بازگشت تبدیل كند. اگنس عاشق و دلباخته مرد راننده‌ای می‌شود تا با رفتن از این خانه به آزادی‌های دلخواهش ـ بودن حقیقی ـ دست یابد. اگنس بیمار آن جا را ترك می‌كند چون دیگر آرامش را در خانه‌اش احساس نمی‌كند. او حتی حاضر نیست كه با دست شكسته‌اش از فرانكی برای بردن چمدانش كمك بگیرد! سانی هم می‌خواهد دست به كار بزرگ زندگی‌اش بزند و جام طلای جام جهانی را كه به شكل تصادفی در خانه آن‌هاست، به پلیس تحویل ‌دهد و خود از شدت ترس دچار مرگ می‌شود و ...

ns_fanz_3_01.jpg

گره‌ها و روابط طوری پیش می‌آیند كه بدون شعارگرایی همه چیز رنگ طبیعی و حقیقت مانندی قابل لمسی را به خود می‌گیرد. اما پایان نمایش كاملاً احساسات گرایانه و خارج از بقیه موارد است. باور كردن مرگ سانی امری طبیعی است. این كه برادری از شدت ترس دچار بر هم ریختگی روانی و عصبی و در نهایت دچار مرگ می‌شود، كاملاً طبیعی است. اما این كه به خانه برگردد و آن دیالوگ‌های احساساتی را با فرانكی رد و بدل كند، كمی دورازعقل است. این لحظات آن قدر سطحی و حسی است كه اصلاً نمی‌تواند به بقیه روابط كه مبنای عقل گرایانه دارد، چفت و بست بخورد، ای كاش این لحظات نبود و در متن و اجرا طور دیگری به پایان فكر می‌شد. همین پایان باعث می‌شود كه كلیت نمایش هم زیر سوال برود و تماشاچی دچار اختلال بشود و یا این كه به تحلیلی اشتباه از ماجراها و شخصیت‌ها برسد. این كه نمایش یكباره دچار افت معنایی می‌شود و از درجه اعتبارش كاسته می‌شود، به همین لغزش‌های ناگهانی برمی‌گردد.گاهی گذاشتن یك گره یا آبكی بودن یك پایان می‌تواند همه چیز را در سطح یك كار متوسط و معمولی پایین بیاورد. باید گفت كه این پایان همه چیز را حیف و میل كرده است و تماشاچی احساس می‌كند كه به بهانه اجرای یك اثر حرفه‌ای و تماشاچی پسند همه چیز در لفافه‌ای از رنگ و احساس و بازی تحویل مشتری می‌شود. در صورتی كه قصد و غرض گروه پرچین این نبوده است. اگر پرویز پرستویی به تئاتر می‌آید، چون او یك تئاتری اصیل است و اگر سال‌ها ـ از سال 75 و بازی در عشق‌آباد ـ تا الان از تئاتر دور بوده این هم به مسایل موجود در تئاتر بر می‌گردد كه نمی‌تواند بازیگران و هنرمندانش را برای همیشه در خود حفظ كند. حتی ورود ترانه علیدوستی از سینما به تئاتر هم با توجه به بازی راحت و بدون خطایش می‌تواند جواب این اندیشه نادرست باشد، كه هدف فقط جذب یك چهره سینمایی برای جذب تماشاچی نبوده است، چون شما در صحنه ترانه علیدوستی را به عنوان یك هنرمند تئاتری می‌بینید، هر چند برای اولین بار در صحنه حضور می‌یابد. اصلاً هیچ محدودیتی برای ورود هنرمندان سینما و تلویزیون به صحنه وجود ندارد و ای كاش همه هنرمندان مشهور با ورودشان به تئاتر ، زمینه را برای حضور تماشاچی بیشتر وعلاقه‌مند فراهم سازند. مهتاب نصیرپور، حبیب رضایی و احمد مهران‌فرهم كه در این سال‌ها اصالت تئاتری خود را حفظ كرده‌اند، سری به تلویزیون یا سینما زده‌اند. از همه این حرف‌ها گذشته بازی‌ها چشمگیر و زیبا شكل گرفته است و همه بازیگران به خوبی به درك درستی از بودن خود و دیگری در لحظات رسیده‌اند. پاساژهای حسی، نگاه‌ها، سكوت‌ها و مكث‌ها، حركات، بده و بستان‌ها، زد و خوردها، چالش‌ها و همه این موارد در میزانسن‌ها به خوبی طراحی شده است. پس این نكات مثبت هم آن فكر اعتراض را پس می‌زند، حالا برخی اصرار دارند كه به شكل غیر علمی و غیر منصفانه فنز را نقد كنند. این دیگر به تعصبات كوركورانه شخص ایشان برمی‌گردد و به هیچ وجه هم نمی‌توان جلودارشان بود.

سمپات ویژه

از بازی‌ها تعریف وكردم. شاید دلیل اولش این باشد كه نسبت به بازی هر 5 بازیگر فنز سمپاتی ویژه‌ای دارم. پرستویی برایم همیشه جالب و جذاب بوده و از تنوع نقش‌ها و حس‌هایش خوشم آمده است. او برایم در تئاترهمان قدرزیبا و جذاب جلوه می‌كند كه در سینما. شاید فاصله‌ای هم با آن حد ایده‌آل نداشته باشد و شاید یك جرقه كافی است كه بازی او را فراتر از معیارهای شناخته شده در ایران مطرح سازد. شاید چنین فرصتی فراهم شود و شاید ... امیدوارم كه بازی‌هایش بعد جهانی پیدا كند. او انرژی فوق‌العاده‌ای دارد و همه فكر و تمركزش بر آن است كه روح تماشاچی را معطوف به موضوع و شخصیت گرداند. در”فنز” هم به الگوی درستی از فرانكی علاقه‌مند به فوتبال و گزارشگر برنامه‌های اعلام آب و هوای رادیو می‌رسد. كسی كه با تعصبات زیادی بر آن است كه همه چیز را تحت‌الشعاع اوامر مستبدانه‌اش قرار دهد ولو این فشارها به اضمحلال و نابودی خانواده‌اش منجر شود.

حبیب رضایی هم این بار بر آن است تا با صدا، لحن، حركات و رقص ،‌‌ سانی را به نمایش درآورد. نحوه آرایش مو، لباس پوشیدن، رقصیدن، ارایه دیالوگ‌ها و ازهمه مهم‌تر نگاه‌ها بر آن است كه به اختلالات روانی و كم سن و سال ماندن سانی دلالت كرده باشد. موقعیت بر آن است كه فقط بر بیرونی شدن روابط اشاره كند و حبیب رضایی هم به یك بازی بیرونی و جذاب در ارایه سانی بسنده كرده است. اگر او می‌خواست به دنیای درون سانی نقب بزند، شاید بسیاری از لطافت‌ها و ملایمت‌های رفتاری این شخصیت در صحنه دیده نمی‌شد.

ترانه علیدوستی در تئاتر هم به اندازه سینما موفق می‌نماید با این امید كه كمی به مكث‌ها و نگاه‌هایش بها بدهد. گاهی یك نگاه و گاهی یك سكوت می‌تواند در صحنه بسیاری از ناگفته‌ها را افشا كند. این نقص هم به خاطر بازی نسبتاً تند و پر از انرژی علیدوستی احساس می‌شود و شاید برای اولین بار نتواند بیش از این در صحنه مسلط باشد و می‌توان امیدوار بود كه در بازی‌های بعدی با دقت بالاتری حضورش را اثبات كند.

احمد مهران‌فر تیپیكال بازی می‌كند و باید از این نوع بازی تقریباً فاصله بگیرد. باید به شخصیت و شخصیت‌پردازی و شخصیت‌سازی بیشتر توجه داشته باشد. شاید در فنز تیپیكال بودن نقش‌اش لحظات شاد و خنده‌آوری را موجب شود و برای برقراری یك ریتم متعادل ، مناسب هم باشد اما در مجموع او در سال‌های اخیر تاكید زیادی بر ارایه تیپ داشته كه به مرور او را از گردونه بازیگران خوش بنیه و خلاق بیرون می‌آورد.!

مهتاب نصیرپور از آن دست بازیگران حسی و انرژیكال است كه به مود درونی‌اش برمی‌گردد كه تا چه حد در صحنه جولان بدهد. بازی‌های به یاد ماندنی او را در”مصاحبه”،”خروس”،”یك دقیقه سكوت”،”مجلس نامه”،”قدمشاد مطرب” و ... فراموش نمی‌كنیم. اما در فنز ـ شبی كه من اجرا را دیدم، آن طور كه باید و شاید انرژی صرف بازی‌اش نمی‌كرد. اتفاقاً نانسی هم از آن جمله نقش‌های مناسب اوست كه شاید عواملی مانع از بروز بازی زیبا و خلاقه‌اش می‌شد. در صورتی كه اگر نصیرپور انرژی زیادی صرف ارایه نانسی كند همچنان یك بازی به یاد ماندنی را در ذهن‌ها به یادگار خواهد گذاشت.

سبك‌ها و شیوه‌ها

رحمانیان در سال‌های اخیر نشان داده كه علاقه وافری به تجربه كردن سبك‌ها و شیوه‌های گوناگون نمایش دارد. گاهی رئال، گاهی ایرانی، گاهی ناتورئال، گاهی اكسپرسیونیسم، گاهی تجربه‌گرا و گاهی ... می‌شود.

این همه تجربه فرصت‌های زیادی را در اختیارش می‌گذارد كه به عنوان كارگردان از میزانسن‌های متنوع برای بهره جستن در ارائه افكار با دست بازتری در صحنه حضور داشته باشد.

این بار هم از فاصله گذاری ـ بودن یك میكروفون ـ برای تداعی بخشیدن به یك برنامه رادیویی و برای ساختارمند شدن فنز استفاده می‌كند. بستر اتفاقات و شخصیت‌پردازی هم واقع‌گرایی محض است. به عبارتی با”دو دو تا می‌شود چهار تا” همه چیز شكل می‌گیرد. بنابراین خیلی راحت می‌توان درباره آدم‌ها و اتفاقات استدلال كرد كه تا چه حد موفق بوده و در چه مواردی دچار لغزش شده است. مثلاً او در متن به اطلاعات تاریخی فوتبال انگلیس و منچستر یونایتد خیلی اهمیت داده است اما با یك جمله دچار لغزش می‌شود. در باور مسیحیان و یهودیان ابراهیم(ع) فرزندش اسحاق را برای قربانی كردن به درگاه پروردگار می‌برد، اما در این جا فرانكی به برادرش می‌گوید كه می‌خواهم تو را مثل اسماعیل قربانی كنم. شاید این موارد ریز در نگاه اول زیاد جدی جلوه نكند اما وقتی ما با ریزترین اطلاعات فوتبال به شكل مستند و علمی مواجه می‌شویم، باورهای اعتقادی این آدم‌ها به سادگی قابل تغییر یا آداپته شدن نیست. اگر این طور بود كه این همه رنگ‌ و لعاب‌های عقیدتی ایجاد نمی‌شد و در حاشیه آن این همه بده و بستان یا درد سر.

محمد رحمانیان كارگردانی است كه با ذكاوت و تیز هوشی فرصت را در اختیار بازیگرانش می‌گذارد تا به باوری درست از نقش برسند و این آزادی عمل در رفتار آنان مشهود است. شاید شیوه بداهه ‌پردازی تا حد زیادی در ارایه چنین مضمونی موثر باشد كه گروه پرچین نیز از آن بهره‌برداری زیادی می‌كند. بنابراین میزانسن‌ها خیلی راحت‌ و چشم‌نواز به نظرمی‌آید و همین میزانسن ها بستر متعادل شدن روابط و برقراری یك ضرباهنگ متنوع و روح نواز را ایجاد می‌كند. حتی انتخاب رنگ‌ها در طراحی دكور و لباس نیز با توجه به تنوع زیادی آن در، این‌ هارمونی دراماتیك، موثر و مفید جلوه می‌كند. به عبارتی همه چیز در خدمت اجرا قرار می‌گیرد تا ضمن آن كه به بازی‌ها و بازیگران كمك كند تا فرصت بهتری برای ابراز كردن خود – نقش- داشته باشند، در نهایت تماشاچی نیز به تصویری محكم و قابل باور از آن چه كه می‌بیند، برسد.



                                            منبع: سایت روز آنلاین

[ پنجشنبه 14 مهر 1384 - 06:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سینما , ] [+]