تبلیغات
گردون - مصاحبه با حاتمی کیا

گردون

مصاحبه با حاتمی کیا

شنبه 2 مهر 1384

مصاحبه با حاتمی کیا بمناسبت هفته دفاع مقدس

                 خاطره حاتمی کیا پس از پایان جنگ

۳۱ شهریور ۱۳۸۴

۲۵ سال پس از جنگی که برنده نداشت

جنگی که به اندازه بیست سال درآمد نفتی دو کشور خسارت به باور آورد، در نهایت برنده نداشت

امروز سی ام شهریور، بیست و پنجمین سال آغاز جنگی است که هشت سال ایران و عراق را به خون کشید، جنگی بی برنده که میلیاردها دلار به دو کشور همسایه و همکیش خسارت آورد، هزاران کشته و معلول باقی گذاشت. نه که صدام حسین به هدفی که برای آن جنگ را آغاز کرد نرسید بلکه ایران نیز نتوانست به اهداف تعیین شده خود دست یابد. یادآوری خاطره جنگ در زمانی که دنیا آماده محاکمه صدام حسین دیکتاتور عراق می شود و ایران به رعایت اکثریت شیعه عراق حرفی از خسارت نمی زند، برای عده زیادی جانگذارست و برای بسیاری از روزهای شور و حماسه حکایت می کند.

همزمان با روزهائی که جشنی بی رونق به یاد سالگرد جنگ در ایران برپا می شود، در عراق مقدمات محاکمه صدام حسین برگزار می شود که از قرار سخنی از مجازات وی به علت حمله نظامی به ایران نیست. در همین زمان معاون دادستان کل کشور اعلام کرده که سند نهائی اتهامات صدام بالاخره آماده شد. اما به گفته صدا و سیما مقام قضائی گفته چون دادستان کل در مسافرت است پرونده آماده شده منتظر می ماند که بعد از بازگشت و امضای وی برای رییس قوه قضاییه ارسال گردد.

جنگ هشت ساله نزدیک ظهر آخرین روز تابستان سال ۱۳۵۹ در زمانی اتفاق افتاد که کودکان با پدر و مادرهایشان در خیابان ها به دنبال خرید کتاب و لوازم مدرسه بودند. از آن پس دیگر این جمله "صدائی که می شنوید آژیر قرمز و نشانه آن است که حمله هوائی ..." سرود زندگی مردم ایران شد. کودکانی که آن روز برای اولین بار به مدرسه رفتند امروز سی و یک ساله اند و همراه فرزندان خود برای خرید لباس و کتاب می روند و به یاد می اورند که جنگ چطور بهترین سال های عمر آنان را با خاطره های تلخ خود ساخت.

هر چقدر در مورد آغاز جنگ هشت ساله و ادامه آن بعد از فتح خرمشهر اتفاق نظر وجود دارد، به همین نسبت در مورد پایان جنگ و چگونگی تصمیم گیری درباره آن اختلاف نظر هست. تا قبل از دوم خرداد کمتر کسی مسوولیت پیشنهاد این طرح را به عهده می گرفت. اما بعد از آن اوضاع به گونه ای دیگر شد و بسیاری به طور ضمنی ادعا کردند که با پایان چنگ موافق بوده اند.

دو روایت

در خاطره گوئی محسن رضائی در آخرین روزهای فرماندهی اش بر سپاه پاسداران، پایان جنگ چنین روایت شد که آقای هاشمی که فرماندهی را به نمایندگی از سوی آیت الله خمینی در دست داشت فهرستی خواست از نیازهای جنگی. همه واحدهای ارتش و سپاه آن چه را نیاز داشتند نوشتند. خیالشان این نبود که هاشمی با آن فهرست قصد چه کار دارد. تا زمانی که معلوم شد وی فهرستی از همه جا گردآورده و نیازهای اساسی کشور را هم از دولت گرفته بود. در نتیجه توانسته بود به آیت الله خمینی برساند که کسی قرض نمی دهد. درآمد نفت به اندازه تامین کالاهای اساسی نیست چه رسد که برای پیشبرد جنگ هم یازده میلیاردی لازم است. با این استدلال به گفته محسن رضائی سران و فرماندهان جنگ و دولت در تهران گرد آمدند و دریافتند که جنگ را باید پایان برد. محسن رضائی در مصاحبه با روزنامه سلام به نوعی از هاشمی رفسنجانی گلایه کرده بود که با این تکنیک به جنگ پایان داده در حالی که فرماندهان سپاه موافق نبودند و مایل بودند به جنگ ادامه داده شود و گویا رییس جمهور خامنه ای هم موافق ادامه جنگ بود.

روایت دوم از آیت الله موسوی اردبیلی است که از جلسه ای می گوید که استدلال های هاشمی رفسنجانی به میان آمده اما آیت الله خمینی به استناد شور و هیجان داوطلبان جبهه ها و گفته فرماندهان سپاه با پایان جنگ موافقت نمی کند. وی پیش از آن موافقت کرده بود که با به دست آوردن یک پیروزی، در صورت موافقت سران قطعنامه سازمان ملل پذیرفته و به جنگ پایان داده شود.

به گفته موسوی اردبیلی در آن جلسه آقای خمینی با پایان جنگ موافقت نمی کند و می گوید از چه بترسیم ما. وقتی این همه جوان کشته شده اند ما پیرها از چه بترسیم . از شهادت.

در این جا آیت الله موسوی به زبان می آید و می گوید کشته شدن در جنگ که خبر بدی نیست برای ما چون به شهادت می رسیم و مردم از ما امامزده می سازند اما نگران باید بود که در شرایط فعلی مردم به ستوه آمده و به فغان رسیده بریزند و به دست مردم کشته شویم. نه به دست ارتش صدام.

رییس وقت شورای عالی قضائی بیان می کند که بعد از گفتن این سخن خود متاثر شده بود و می گریست و آقای خمینی موافقت کرد که یکی از سران پایان جنگ را اعلام دارد تا منتظر واکنش مردم بمانند اگر شادمانی کردند بپذیرند و اگر نه ، ادامه دهند. اما ساعتی بعد احمد خمینی خبر می دهد که نظر ایشان تغییر کرده وخودشان نامه ای خواهند نوشت. و مسوولیت پایان جنگ را خواهند پذیرفت.

حاتمی‌کیا: شهر آلوده است

یادی از روزهای پایان جنگ را از زبان چه کس بهتر می توان شنید از ابراهیم حاتمی کیا، فیلمسازی که هنوز نتوانسته است خود را از آن روزها خلاص کند هنوز انسانی می سازد و جنگ را تصویر می کند. نه فقط جنگ را که مهربانی را ، انسان را .
می نویسد:

مرصاد عملیاتی بود که بعد از پذیرش قطعنامه واقع شد. شرایطی که برای بچه‌ها پیش آمده بود همان دروازه‌ای بود که داشت بسته می‌شد. بچه‌ها با یک سراسیمگی خاصی از شهر و کاشانه‌شان دست برداشتند و به سوی جبهه دویدند. این سراسیمگی را می‌شد در شکل لباس پوشیدن آن‌ها دید.

«عملیات مرصاد»‌شباهت زیادی با اوایل جنگ داشت. آدم‌هایش هم این طوری بودند. حتی فرمانده لشکر هم با لباس شخصی به منطقه آمده بود.

من تفنگ برنو را برای اولین‌بار در ابتدای جنگ دست بچه‌ها دیده بودم. از این تفنگ‌های خیلی قدیمی در مرصاد هم بود. تفنگ‌هایی که داخل ماشین جا نمی‌گرفت. بعضی‌ها حتی با ماشین ژیان آمده بودند توی خط و داخل ماشین‌ها پر از آدم بود. هرکس به نوعی خودش را کشیده بود به منطقه. انگار تقدیر این طور بود که این دفتر این گونه بسته شود که ما دوباره یاد حال و هوای روزهای اول جنگ بیفتیم.

شرایط عجیبی بود. مثل اول انقلاب سرودهای ایران، ایران از رادیو پخش می‌شد. یک فضای ملی ایجاد شده بود و همه به صحنه آمده بودند. افرادی که برای اولین‌بار در درگیری حضور داشتند.

فردی را دیدم که بالای سر شهیدی زار می‌زد و ناله می‌کرد، علتش را پرسیدم گفت: «دوستم برای اولین‌بار آمده شهید شده و من که سال‌ها در جبهه و عملیات بودم این توفیق نصیبم نشد؟،»

عملیات مرصاد پس از فضای یاس‌آور قطعنامه یک فرصت طلایی و بهانه حضور از قافله مانده‌ها بود.

وقتی به منطقه درگیری رسیدیم هنوز در منطقه «تنگه پاتاق» کوزران به نوعی منافقین متوقف شده بودند و به شدت مقاومت می‌کردند. شب که شد ما عملا مجبور شدیم برویم به طرف باختران، شهر باختران یک شهر خیلی غریب و به قول بچه‌ها حالت وسترن پیدا کرده بود. از قبل هم اعلام شده بود که شهر آلوده است و یک عده دیگر از منافقین داخل آن هستند و قیافه‌های آن‌ها شبیه بچه‌های ماست. حتی دوستان به من می‌گفتند که لباس خاکی‌ات را عوض کن و ریشت را بزن، یعنی تا این حد از لحاظ قیافه به این‌ها شباهت داشتیم.

وقتی در شهر راه می‌رفتیم حس می‌کردیم همه به هم مظنونیم. چند نفر از منافقین را هم که دستگیر کرده بودند دیدیم، آن‌ها کاملا خودشان را از لحاظ ظاهری شبیه ما کرده بودند و عملا آدم از دیدن این وضعیت گیج می‌شد.

ماشین «لندرور» آقامرتضی (آوینی) برای ما دردسر شده بود. چندین بار نزدیک بود بچه‌های خودی ما را اعدام کنند، که فریاد زدیم، نزنید ما خودی هستیم. بعدا مجبور شدیم در و بدنه ماشین را پرکنیم از نوشته «گروه روایت فتح».

به هرحال صبح زود که به سمت تنگه پاتاق برگشتیم ظاهرا دو ساعتی بود که مقاومت منافقین شکسته شده بود و ما جزو اولین گروه‌هایی بودیم که به عنوان فیلمبردار وارد آن‌جا شدیم و طبق عرف خودمان که عادت داشتیم برای فیلمبرداری مستقیم به خط اول برویم و تصورمان این بود که حتما" خط مقدمی این‌جا باید باشد. گاز ماشین را گرفتیم و به سمت سرپل‌ذهاب رفتیم، به جایی رسیدیم که دیدیم هیچ‌کس نیست، از بالای تپه شروع کردیم به فیلمبرداری. نفربرهای منافقین که داشتند عقب‌نشینی می‌کردند به سمت شهر و عراق هم به شدت از آن‌ها به وسیله توپخانه حمایت می‌کرد تا آن‌ها بتوانند فرصت عقب‌نشینی داشته باشند. آرایش نیروها برایم خیلی عجیب بود. منافقین، زن‌ها، این عایشه‌های زمان را برای تحریک دیگران در خط مقدم گذاشته بودند و نیروهای دیگر عقب‌تر،

وقتی خط شکست بیش‌تر جنازه‌ها زن بود. آن‌ها به قصد تهران حرکت کرده بودند، حتی باک‌های بنزین را هم دورشان چیده بودند تا نیاز به توقف نباشد. آدم این قدر مسخ می‌شود؟، برای من مرصاد آموزنده و عبرت‌انگیز بود. باید مواظب باشیم خودمان به یک چنین چیزی (کانالیزه شدن و یکسویه دیدن) دچار نشویم.

از گفتنی‌های دیگر این بود که وقتی به محل رسیدیم صحنه‌ای را دیدیم که حیرت‌آور بود. انگار همه اسلاید و ثابت شده بودند،‌مثل گاز شیمیایی که همه را خشک کرده باشد، هرکس در حالتی مانده بود، عده‌ای نقش بر زمین، عده‌ای در حال پیاده شدن بی‌حرکت مانده بودند. عده‌ای اسلحه به دست در حال یورش و گارد. بعد فهمیدیم که هلیکوپترهای کبرای بچه‌های ارتش اینها را کوبیده بود. حدود یک کیلومتر غنایم و ماشین‌های نو از آن‌ها بجا مانده بود که بروبچه‌های هر لشکر هنگام هجوم و رفتن، آرم خود را به بدنه خودرو می‌زدند تا هنگام برگشت به نفع لشکر خود تصاحب کنند. گاهی می‌دیدی آرم چند لشکر به اطراف یک خودرو خورده است،

یادم هست در آسمان، هواپیمای تک موتوره‌ای را دیدم که با صدای یکنواخت ظریفی بالای شهر سرپل‌ذهاب حرکت می‌کرد. من شروع کردم از آن فیلم گرفتن و تلاش کردم به این هواپیما مسلط شوم، آن‌قدر ادامه دادم که خسته شدم و به خودم گفتم پرواز این هواپیما معمولی است چیز خاصی ندارد. بال‌هایی پهن و حرکتی یکنواخت، در همین حال یک مرتبه دیدم جهتش به گونه‌ای تغییر کرد و به سمت بالای تپه‌ای که ما بودیم سوق پیدا کرد. تا آمدم به خودم بیایم بمب‌های کوچکش را در آسمان رها کرد.حالا ما بالای تپه‌ایم، تپه‌ای بسیار خالی و بدون جان‌پناه.

هواپیما داشت جلو می‌آمد (مثل فیلم‌هایی که شاید بعضی‌هایش هم دروغ باشد) بمب‌ها در یک خط با فاصله‌ای معین به تپه می‌خورد و زمین را می‌دوخت و احتمال این که به ما هم اصابت کند خیلی زیاد بود. دور و برم رانگاه کردم ببینم کجا می‌توانم جان‌پناه بگیرم، جایی به چشم نمی‌خورد. فقط پایین تپه یک جاده بود و کنار آن یک پل، پلی کوچک که برای آب راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دویدن، شاید زمان دویدنم پانزده یا بیست ثانیه بیشتر طول نکشید ولی آغاز که شد حس کردم این بمب‌ها دارد روی سر من می‌ریزد.

لحظه لحظه طول زندگی‌ام را یکی‌یکی دیدم. یعنی کودکی‌ام، مادرم، همسرم، حتی آینده را دیدم که قبری است و بالای سرم نشسته‌اند و...

وقتی به خودم آمدم به این نتیجه رسیدم که در این فرصت و با سرعتی که هواپیما دارد من نمی‌توانم به پل برسم. یک آن نشستم. دوربین را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسی که داشتم در فاصله انفجارها قرار گرفتم، یعنی یک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و دیگری مقداری جلوتر از من منفجر شد و همین‌طور ادامه پیدا کرد تا این که هواپیما کاملا دور شد.

دنیایی در این چند لحظه بر من گذشت که توصیفش سخت است. انسان وقتی مرگ را در چند قدمی خودش می‌بیند همه چیز در مقابلش مرور می‌شود. این که اگر بمیرد، زن و بچه‌هایش را نبیند و خیلی چیزهای دیگر... وقتی از جایم بلند شدم دیدم حس شرمندگی ندارم، خوشحال و راحت و خیلی سبک.

حالا وقتی به آن زمان در شرایط بعد از سال ۶۷به این طرف، که دیگر جریان زندگی عادی شده فکر می‌کنم می‌بینم دوران جنگ، برکتی بود. اگر در آن وقت مرگ پیش می‌آمد، انسان چیزی را نباخته بود و این احساسی است که در روزمر‌گی زندگی امروزی دارم. در آن عملیات پیروزمند، یکی از بچه‌های ما به نام «شریعتی» شعید شد و آقا «مصطفی دالایی» هم دو شب در اسارت
منافقین بود که معجزه‌آسا جان سالم به در برد. [ به نقل از روز نامه خراسان]

                              منبع :  روز آنلاین



[ شنبه 2 مهر 1384 - 08:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 2 مهر 1384 - 08:09 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سینما , ] [+]