تبلیغات
گردون

گردون

چهارشنبه 24 اسفند 1384

بهرام صادقی

خواب خون

و این را هم ناگفنه نگذارم که ژ... عقیده داشت که عاقبت کوتاه ترین داستان دنیا را او خواهد نوشت. اگرچه اکنون درست به یاد نمی آورم که واقعاً مقصود خودش را چگونه بیان کرده بود و چه واژه هائی به کار برده بود، اما به صراحت باید بگویم که او در این خیال بود که کوتاهترین داستان دنیا را بنویسد.

احمقانه است؟ من صورت ژ را برای یک لحظه از پشت شیشه پنجره اتاقش که در طبقه سوم عمارت نوسازی قرار داشت دیدم، با چشمهای ملتهبی که حتی اندکی به من خیره شد و دماغ و لبهایش که روی شیشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاریکی بیجان دم غروب طرح صورت و هیکل او از پشت پنجره مثل رؤیائی دور و محو شد.
شاید اینطور باشد و من خودم که هستم؟ من همیشه شام و ناهارم را در اتاق محقر و دانشجوئی ام می خورم و هر چند که رستوران های ارزان قیمت روبروی دانشگاه غذاهای گرم و سرد مناسب دارد اما من ترجیح می دهم که مدتها دم دکان نانوائی کوچه مان بایستم و به زنها و بچه ها نگاه کنم و به حرکات چست و چالاک شاطر و پادو و ترازو خیره شوم. اما می دانید؟ بیش از همه حالت آن مرد درازقد و لاغری توجهم را جلب می کند که همیشه ساکت و خاموش گوشه ای کز کرده است، یا در تاریکی ها کنار تنور و یا پشت جوالهای آرد و گندم و یا در دالان بی سرو تهی که در انتهای دکان دهان باز کرده است و معلوم نیست از کجا سردرمی آورد ـ مثل زخمی وسیع و بی خون است ـ و آن مرد درازقد گاهی بر آن می نشیند، اما اغلب دور و بر تنور می پلکد و ادای کسی را در می آورد که می خواهد گرم بشود...

اما همیشه هم اینطور نیست که او را ببینم، زیرا ناگهان غیبش میزند و یا جلو چشم ما با دو سه نفر ناشناس حرف می زند و بعد از نانوائی بیرون می آید و تا ته کوچه می رود و از آنجا به کوچه دست چپی می پیچد و این برای من از همه شگفت انگیزتر است که در روزهائی که به علت کنجکاوی شدید و وسوسه ای نامفهوم درس و ناهار و همه چیزم را رها کرده ام و منتظر او در گوشه ای ایستاده ام، دیده ام که از کوچه دست راستی سردرآورده است و عجیب این است که این هردو کوچه بن بست اند. بله، واقعاً بن بست اند.
تا اینکه یک روز، و هنوز ژ را ندیده بودم، ترازودار مرا تقریباً غافلگیر کرد. روبروی او ایستاده بودم. "شما تنهائید؟ خیلی جوان هستید..." (پشت سر من پیرزنی می کوشید خودش را به جلو برساند.) و یا اینکه: "شما جوانید؟ خیلی تنها هستید ..." ترازودار گفت: "به نوبت است خانم... این آقا زودتر از شما آمده اند." من گفتم که عیبی ندارد و عجله ای ندارم و پیرزن گویا تشکر کرد. حالا دیگر می توانستم به پیشخوان تکیه بدهم و با ترازوی زردرنگ بزرگ که آهسته بالا و پائین می رفت بازی کنم. "شما درس می خوانید؟ درست است؟" چون نمی دانستم درست است یا نیست ساکت ماندم. "من هم تا شش ریاضی خوانده ام." من بهت زده به ترازودار نگاه کردم، تقریباً بطور غریزی حدس زده بودم که او انتظار چنین عکس العملی را دارد. اما او همچنان منتظر بود. "انگلیسی هم بلدید؟" ـ "نه، نه، فرصت نداشتم درست یاد بگیرم، اگر کار نمی کردم ..." من از روی رضایت آه کشیدم. "خیلی خوب، همین است، و الا تا بحال استخدام شده بودید." و آنوقت ناگهان دکان خیلی شلوغ شد و من دیگر تنوانستم با ترازو بازی کنم و ترازودار گفت که اسمش محمود است و من گفتم متشکرم و همانطوریکه یک دسته بزرگ نان میان من و او حائل می شد با انگشتش به ته دکان اشاره کرد و در میان همهمه مردم گویا گفت که می توانم بروم و از نزدیک او را به خوبی ببینم.
من بی صرافتی نیمی از نانم را خورده بودم و وقتی درست به قیافه او دقیق شدم دیدم که چشمهایش مثل شیشه شفاف است و هردم به نقطه ای خیره می شود و قدش هم آنقدرها که گمان می کردم بلند نیست. روی یک بسته کتاب نشسته بود، کیف پولش را باز کرده بود، اسکناسهایش را با دقت می شمرد، تا می کرد، در آن می گذاشت و باز بیرون می آورد. لبخندش را نشناختم و ناگهان خمیرگیر دستش را در کیسه آرد فرو برد و بیرون آورد و مثل دیوانه ای به طرف من آمد. من عطسه کردم و طعم خمیر در دهانم بود و سرفه امانم نمی داد و موهایم سفید شده بود. ترازودار فریاد زد: "چه کار کردی؟" من نانم را مچاله کردم و به صورت خمیرگیر زدم و از دکان بیرون دویدم. پایم به بسته کتابها خورد و مرد بلندقد به زمین در غلتید و پولهایش درفضا می چرخید. بچه ها به دنبالم افتاده بودند...
پس از آن بار دیگر هم ژ را دیدم. اما چرا نپرسیدم؟ من باید بدانم، باید بدانم، من باید از ترازودار بپرسم که چرا آن مرد بلندقد مرموز را به خود راه داده است. آه، باید بدانم؟ چرا؟ خیلی خوب، خانه من هم در آن کوچه بود، در انتهای کوچه بود و برای اینکه راه کمتری بروم و زودتر برسم ناچار بودم که از مقابل خانه ژ بگذرم. شب و زمستان ... و اجبار من در این بود که میل داشتم خودم را زودتر از شر سرمائی که مثل شلاق مرطوب بر سر و صورتم می خورد و باران و برفی که به هم آمیخته بود و مه مزاحمی که برایم تنگی نفس به ارمغان می آورد نجات بدهم. در اتاق کوچک و مرطوب و سردم که در طبقه اول یک خانه قدیمی قرارداشت اگرچه هیچ مادر یا زن یا گربه و یا تختخواب فنرداری انتظارم را نمی کشید اما دست کم می توانستم بخاری آلادینم را روشن کنم و آنرا مثل بچه ای در دامن بگیرم تا گرم شوم.
و در آن لحظه گذرا بود که ژ را باز دیدم، و هنوز مطمئن نیستم که حقیقتاً او را دیده باشم، زیرا مه غلیظ بود و در کوچه ما بیش از یک چراغ برق نمی سوخت که آنهم کورسو می زد و من احساس کردم که چراغ اتاق ژ نیز خاموش است و تنها نور محو و ملایمی گویا از اتاق همسایه روبرویش و یا شاید از چراغ راهرو در اتاق او افتاده است و پس از آن شب بارها فکر کردم که ممکن است اینهمه وهمی بیش نبوده است و یا بازی مه مرا در آن شتابی که داشتم و در آن بوران و خلوت و سکوت کوچه ها به این خیال انداخته باشد که ژ را دیده ام و حتی او را چنان دیده ام که دماغ و لبهایش را به شیشه چسبانده است.
وقتی به خانه رسیدم هنو دستهایم نمی توانستند کبریت را روشن کنند. آنوقت آنها را به هم مالیدم و چراغ آلادین که روشن شد خودم را سرزنش و مسخره کردم که خیال کرده ام ژ را دیده ام زیرا چه دلیلی داشت که ژ همیشه اینطور بیرون را نگاه کند و آنهم درست وقتی که من از روبروی خانه اش رد می شوم؟ چه کسی یا چه چیزی را می خواست محکوم کند و یا از کجا انتظار کمک یا نگاهی آشنا داشت؟ و کار من هم که برنامه معینی نداشت که فرض کنم او وقت آمد و رفت مرا حساب کرده است و می داند.
آیا این تصادف محض بود یا همانطور که محمود در یک شب عرق خوری درباره مرد بلندقدش می گفت تقدیر و سرنوشت کور بود؟ و محمود دیگر چرا درباره مرد بلندقدش از این حرفها میزد؟ و ژ ... و ژ ... چشمهای ملتهب و اندکی ترسانش را به من خیره کرده است مثل غریقی که دیگر به غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به کسی نگاه میکند برای طلب کمک نیست و یا برای درخواست دعا و بلکه برای این است که او را شاید، اگر باری لحظه ای هم شده، از بی اعتنائی بازدارد که مگر پایان دردناک او را بنگرد. وای ... آن چشمهای ترسناک و ملتمس و آن نگاه سوزان که از پشت ابهام شیشه می آمد و تازه او که با من آشنا نیست و نمی شناسدم ... .
روز بعد که می خواستم برای صبحانه ام نان و پنیر بخرم، در آن ساعات زود صبح، سرانجام پلیس را در دکان نانوائی دیدم. هرگز وحشت و نفرت و شادی و جذبه آن لحظه را از یاد نخواهم برد. نمی دانم چرا نیمه شب چنین حالی را درنیافته بودم و فقط خستگی بر سراسر تن و ذهنم دست یافته بود و با خود گفته بودم : "خیلی خوب، فایده اش چیست؟ این هم خون ..." این هم خون مرد بلندقد که بر لباسش و روی ریگهای سردی که از تن نانها به خاک ریخته بود دلمه بسته و خشکیده بود. او خود به رو به زمین افتاده بود و دستهایش از دو طرف گشوده بود. فرقش شکافته بود و افسر جوان پلیس می گفت: "معلوم نیست با تبر یا چیز دیگری ..." و او همه کارگران نانوائی را موقتاً توقیف کرده بود، هرچند که مسلم شده بود شب جز مقتول کسی در دکان نخوابیده است. شاگردک گوژپشت و آبله روی مغازه زوزه می کشید. محمود را قبلاً به کلانتری برده بودند و اکنون دیگران را بسوی ماشین پلیس هل می دادند. من برای خمیرگیر شکلک درآوردم و توی دلش پخ کردم و او به بالا جست و بچه ها همه خندیدند و به بالا جستند و به دنبال او راه افتادند. افسر جوان که گویا جز من کسی را در میان انبوه زنان چادری و پیرمردان و بچه های پابرهنه و مردان ژنده پوش لایق هم صحبتی ندیده بود گفت که او هم مرد بلندقد را یکی دوبار دیده بوده است. "باید اینطور می شد، شما موافق نیستید؟" و افسر جوان ناگهان برگشت و وحشیانه مرا نگاه کرد و من سر به زیرانداختم "ولی ما قاتل را میگیریم." و بعد نگاهش محزون آرام و محزون شد. "وظیفه ما این است."
من ناچار از خوردن صبحانه بازماندم ، اما در عوض ژ را دیدم که از بقالی سر کوچه مان بیرون آمد. بطرف او کشیده شدم. سیگار خریده بود و اکنون خمیازه می کشید. رو در روی هم ایستادیم. برای نخستین بار بود که به من لبخند زد و اگرچه لبخندش مهربان و شیرین بود اما من دانستم که نگاه او است که در لبخندش نشسته است و دستش را پیش آورد و دست مرا به گرمی فشرد و تمام محبت جهان با او بود و من احساس کردم که مرا هم با خود بسوی دریا می برد و دستم را به سختی بسوی خود کشیدم و به انتهای کوچه گریختم. از ترس عرق می ریختم. "این کوچه دررو ندارد، آقا! نمی بینید؟" آه! گدی کور لعنتی! و بسوی کوچه دست چپ دویدم. ته کوچه پیرمردی با حیرت به من نگاه میکرد. او را همین الان در میان جمعیت دیده بودم . "شما که اهل همین کوچه هستید، نمی دانستید؟" من آرام برگشتم و به سر کوچه رسیدم و نگاه کردم: ژ رفته بود.
آیا از بقال بپرسم؟ و چرا نپرسم؟ و بقال دیگر مثل محمود تحصیل کرده نبود و وقتی پرسیدم که از ژ چه می داند اول عبوس شد و بعد خندید و با لبهایش گفت "نمیدانم" و دست آخر سر جنباند و برایم تعریف کرد که ژ چه چیزهای نامربوطی می گوید و می خواهد یک قصه خیلی کوتاه بنویسد و من گفتم" "آها، پس نویسنده است!" و پسر بقال که روی کتاب فیزیکش خم شده بود بی آنکه سر بلند کند مثل اینکه به من جواب داد: "نه بابا، نه آنطور که شما خیال می کنید. دلش اینطور می خواهد... و تازه، گمان نمی کنی او هیچ کاره باشد؟" و رویش را به پدرش کرد.
من سیگارم را روشن کردم و اندیشیدم که تا کنون صدای ژ را نشنیده ام و باز برگشتم و از بقال پرسیدم که آیا می تواند ترتیب ملاقات من و ژ را بدهد که گفت نمی تواند و پسرش این بار سربلند کرد و رو در رو به چشمهای من نگاه کرد: "شما که قبلاً با هم روبرو شده اید..." و من درماندم.



* * *
او را دیگر ندیدم، اما داستانش را خواندم. چیز فوق العاده ای نداشت و زیاد هم کوتاه نبود و شاید هم اصلاً داستان نبود و آنرا در روزنامه نقل کرده بود و حتی شاید آنچه در این صفحه روزنامه درباره حادثه نوشته اند به مراتب هم کوتاهتر و هم داستانی تر باشد. اگرچه چاپ عکس او خراب شده است و درست چیزی از صورتش معلوم نیست، اما من حتم دارم که او خود ژ است، خود ژ است، او را می گویم، او را که از پشت تماشاچی ها سرک کشیده است و انگار باز هم خیره به من نگاه می کند. و این عکس را چه موقع از او برداشته اند؟ و من که آن روز عکاس و خبرنگار ندیدم، تنها نگاه او را دیدم و این همان نگاه خیره شیطانی است که روزها و شبها مرا عذاب می داده است ـ وقتی به خانه برمی گشته ام، وقتی از خانه بیرون می آمده ام، وقتی درس می خوانده ام، وقتی که می خواسته ام به خواب بروم. و آیا هنوز فرصتی هست که باز هم از خود بپرسم، بپرسم که چرا در این محله لعنتی خانه گرفتم و چرا برای اینکه زودتر به خانه برسم راهم را کج کردم و از زیر خانه او رد شدم؟ همان ژنده پوشها و همان زنهای چادر به سر و همان کارمندان ادارات با بچه های قد و نیمقدشان اکنون کوچه را پر کرده اند، حتی محمود هم در این میان برای خودش جائی دست و پا کرده است... . می دانم، خود من زمانی همین حال را داشته ام، همیشه تماشای اعدامیها یا آنها که قرار است اعدام بشوند و مقتولها و آنها که در دست پلیس گرفتار شده اند و تبهکاران لذت بخش بوده است، اما اینها دیگر چه لذتی می برند؟ مگر ژ را نمی شناخته اند و اکنون که ژ را فقط می خواهند در آمبولانس بگذارند ـ"او را در حالی که به قصد خودکشی با تیغ رگهای خود را بریده بود دستگیر کردند." بله او را دستگیر کردند و من می دانم، زیرا خون خودم را خوب می شناسم، به همان اندازه که خون مرد بلندقد را که از خودم دورش کردم می شناسم و
"بنظر میرسد که خیلی زود به قتل مرد ناشناسی که در نانوائی کشته شده بود اعتراف کند." آه! آه! چرا ناشناس؟ او را همه می شناسند، او همه جا هست، امروز دیگر در همه جا می توان دیدش" پشت میز کافه ها، در اداره، در مدرسه، در خیابان، در خانه های گوناگون او را ه می رود، پولهایش را می شمرد و لبخند می زند و می رقصد و عرق می ریزد و شب با زنش نقشه های فردا را می کشد. بله من می دانم، اعتراف می کند، همه چیز را اعتراف می کند، اما دیگر خسته و دلزده است و می داند که بیهوده دشنه را فرود آورده است ـ"پلیس در تحقیقات بعدی به این نتیجه رسید که قتل با اسلحه برنده انجام گرفته است." و با اینهمه ژ آسوده خواهد بود، در لحظه اعتراف کمی آسوده خواهد بود و فقط منم که نطفه وحشت آن شب سیاه و دردناک را همیشه در خود خواهم داشت تا روزی به جهان بیاورمش... .
یک روز؟ زمانی به این بلندی؟ اکنون صدای وحشت را در خود می شنیدم و وقتی می خواستند در آمبولانس بگذارندم همان افسر جوان و مؤدب پلیس هفت تیرش را بسویم نشانه رفته بود. من برگشتم و بسوی محمود فریاد زدم: "ببین... ببین... ناچار بود، او ناچار بود..." و محمود دستهایش را درهم قفل کرد و آه کشید. "ببین... او که با تو دوست نبود، تو هم با او کاری نداشتی... نه؟ محمود، بگو! نه؟" و افسر مؤدب مرا به سختی هل داد و من دستهای خون آلودم را نومیدانه بلند کردم و این بار صدایم به ناله شبیه بود. "من مجبور بودم انتخاب کنم..." و پاسبانی در آمبولانس را به رویم بست. "مجبور بودی فرار هم بکنی؟ می خواستی خون را بخوابانی...؟" و پیرزنی از میان دندانهایش گوئی نفرین می کرد و من دیدم که محمود چیزی می گوید اما نشنیدم که چه می گوید. "دیدی آخر گیر افتادی..." و این را پیرزن گفت.
و در زندان بود که روزنامه را خواندم: "آن مرد به این محله آمده بود تا از گرمای نانوائی در این شبهای سرد زمستان استفاده کند و گرم شود آنوقت در یک شب طوفانی این عنصر جنایتکار او را ..." و من حیرت کرده بودم که خونش چقدر سرد و چندش آور است.

معهذا کوتاه ترین حکایت دنیا را من خواهم نوشت، و اشتباه نکنید، کوتاه ترین حکایت دنیای خودم را. در زندان یا در بیمارستان و یا در زیر چوبه دار، و همان لحظاتی که بخار از نانهای تازه برمی خیزد و مادرها تکه ای از نانی را که خریده اند به دهان بچه شان می گذارند و این همه چیزهای خوب در همان کوچه من جریان دارد و همان لحظاتی که آفتاب جای مه را گرفته است. این است که من از شما قلم و کاغذ نخواسته ام، می دانید که نویسنده نیستم و نمی دانم چگونه باید داستان نوشت ـ "اورا کشان کشان از خانه بیرون آوردند، همه اهل محل نفرینش می کردند اما عده ای نیز بر جوانی اش افسوس می خوردند. افسر پلیس همچنان هفت تیرش را به سوی او گرفته بود. پیرمردی می گفت آخر او که دیگر نمی تواند فرار کند و با این کارها فقط بچه ها می ترسند. افسر پلیس جواب داد: من فقط وظیفه ام را انجام می دهم، اما خودتان قضاوت کنید، با این عناصر نمی توان به نرمی رفتار کرد، ببینید با خودشان چه می کنند، چه رسد به دیگران. و او را که دستهایش باندپیچی شده و خون خشک همه بدنش را فراگرفته بود نشان داد." و من فقط به یک دشنه دیگر احتیاج دارم، گفته ام که نمی دانم چگونه باید داستانم را بنویسم و آیا من اشتباه کرده ام؟ پس اکنون سخنم را اصلاح می کنم. بدانید من در همان لحظات آفتابی که شما عکسی را که بد چاپ شده است نگاه می کنید و گزارش خبرنگار جنائی روزنامه را می خوانید و لبخند می زنید و بر موهای بور یا سیاه بچه تان دست می کشید و صدای گربه ها را می شنوید من داستانی کوتاه ولی غم انگیز خواهم نوشت. این دومی را هم اکنون اضافه کرده ام و ژ دیگر از آن چیزی نمی داند و نباید بداند و شما هم بخاطر خدا او را به حال خودش بگذارید، بگذارید در شبهای سرد مه آلود، در هوای تاریک و روشن و در زیر ضربه باد و باران دماغ و لبهایش را روی شیشه سرد بچسباند، بگذارید از طبقه سوم به کوچه نگاه بکند، بگذارید مثل روحی در اتاق همیشه تاریک خودش بپلکد، نان بخورد، راه برود، سیگار بکشد، حرف بزند، اما بخاطر خودتان از مقابل او، از زیر اتاقش، از این کوچه دراز لعنتی رد نشوید، از این کوچه ای که خانه من در انتهای آن قرار داشته است و مردان بلندقد در نانوائی اش می خوابند. می دانید، هیچ چیز واقعاً وحشتناک و حتی غم انگیز نیست، غیر از نگاهی که از پشت شیشه چشم می اندازد و به ناچار آدم را به قعر آبها فرامی خواند و این نگاه گوئی طنابی است که به انتهایش وزنه ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشمها نهفته است و آن ناگهانی بودن همه این چیزها ...
اینها را شاید من در قصه کوتاه و بسیار غمناکم بنویسم. اما آیا کسی از شما هست که آنرا بخواند؟ من راضی خواهم شد، حتی اگر یک نفر باشد. زیرا آنوقت مطمئن خواهم شد که دیگر بیش از این تنها نخواهم بود و یک فرد انسانی دیگر هم چشمها و نگاه ژ را دیده است.



تاریخ نگارش: شهریور 1344
محل و تاریخ نخستین چاپ داستان: جنگ اصفهان
زمستان 1344
برگرفته از مجموعه داستان سنگر و قمقمه های خالی، بهرام صادقی، صص 298-291
انتشارات کتاب زمان، چاپ اول، فروردین 1349

 

 



[ چهارشنبه 24 اسفند 1384 - 12:03 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [ادبی , ] [+]

عاشق پنهان

دوشنبه 8 اسفند 1384



آشنایی با زندگی و آثار جی . دی . سالینجر 

 

 

سالینجر، داستان‌نویس آمریكایی بین سالهای ۵۹-۱۹۴۸ یك رمان و چند مجموعه داستان كوتاه منتشر كرد. مشهورترین اثر او «ناطور دشت» (۱۹۵۱) است، داستانی درباره پسربچه مدرسه‌ای یاغی و تجربیات آرمان گرایانه‌اش در نیویورك: «چیزی كه من رو دیوونه می‌كنه كتابیه كه وقتی خوندی‌ش، آرزو كنی نویسندهاش دوست صمیمی‌ت باشه تا هر وقت كه دلت خواست بتونی بهش تلفن كنی. هر چند، این زیاد اتفاق نمی‌افته.» (هولدن كالفیلد، ناطور دشت)

جی.دی.سالینجر در یك منطقه آپارتمانی شیك در منهتن نیویورك به دنیا آمد و بزرگ شد. او پسر یك یهودی موفق وارد كننده‌ی پنیر كاشر و همسر ایرلندی-اسكاتلندی‌اش بود. در دوران كودكی، جروم جوان را سانی صدا می‌كردند. خانواده آپارتمان زیبایی در خیابان پارك داشتند. پس از مطالعات بی‌قرار در مدرسه ابتدایی، او را به دانشكده نظامی «فورچ والی» فرستادند كه برای مدت كوتاهی در آن
جا شركت كرد. دوستان او در این دوره هوش طعنه‌آمیز او را به یاد می‌آورند. در ۱۹۳۷ وقتی ۱۸-۱۹ ساله بود، ۵ ماه را در اروپا گذراند. از ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ در كالج اورسینوس و دانشگاه نیویورك مشغول مطالعه بود. عاشق «اونا اونیل» شد و تقریبا هر روز برای او نامه نوشت و بعدها زمانی كه اونیل با چارلز چاپلین كه بسیار از او مسن
تر بود ازدواج كرد، شوكه شد.

در
۱۹۳۹ سالینجر در یك كلاس داستان كوتاه نویسی در دانشگاه كلمبیا تحت نظر ویت برنت ـ بنیانگذار و ویراستار مجله‌ی "داستان" - شركت كرد. در جریان جنگ جهانی دوم به پیاده نظام فرستاده شد و در ماجرای حمله‌ی نورماندی درگیر شد. همراهان سالینجر از او به عنوان فردی بسیار شجاع و یك قهرمان باهوش یاد می‌كنند. در طول اولین ماههای اقامتش در پاریس، سالینجر تصمیم به نوشتن داستان گرفت و در همان جا ارنست همینگوی را ملاقات كرد. او هم‌چنین در یكی از خونینترین بخشهای جنگ در هورتگن والدهم ـ یك جنگ بی‌فایده ـ گرفتار شد و وحشت
های جنگ را به چشم خود دید.

در داستان تحسین‌شده‌ی او «به ازمه، با عشق و نکبت» او یك سرباز آمریكایی بسیار خسته و رنج‌دیده را تصویر می‌كند كه رابطه
ای را با یك دختر ۱۳ ساله‌یبریتانیایی آغاز می‌کند که به او كمك دوباره جرعهای از زندگی را بچشد. خود سالینجر بنا بر بیوگرافی نوشته «یان همیلتون» مدتی به دلیل فشارهای روانی بستری و تحت درمان بوده است. پس از خدمت در ارتش (۱۹۴۲ تا ۱۹۴۶) خودش را وقف نوشتن كرد. او با دیگر نویسندگان مشتاق پوكر بازی می‌كرد، اما به عنوان یك شخصیت تند مزاج كه همیشه بازی را می‌برد به حساب می‌آمد. او همینگوی و اشتاینبك را نویسندگان درجه دوم می‌دانست اما ملویل را ستایش می‌كرد. در ۱۹۴۵ سالینجر با یك زن فرانسوی به نام سیلویا كه پزشك بود ازدواج كرد. آنها بعدها از هم جدا شدند و سالینجر با كلایر داگلاس دختر منتقد هنری انگلیسی رابرت لنگتون داگلاس ازدواج كرد. این ازدواج هم در سال ۱۹۶۷
زمانی كه سالینجر به دنیای شخصی خود پناه برد و این فقط ذن بودایی بود كه توسعه پیدا می‌كرد، به طلاق انجامید.

داستان
های اولیه سالینجر در مجله‌هایی مثل «داستان» ظاهر شدند. در حالی كه اولین داستانهای مهم او در ۱۹۴۵ در «Saturday Evening Post» و «esquire» منتشر شد و بعد از آن در نیویورکر كه تقریبا همه كارهای بعدی او را منتشر کرد. در ۱۹۴۸ «یك روز خوش برای موزماهی» را منتشر شد و «سیمور گلس» را كه خودكشی كرد معرفی کرد. این از اولین ارجاعات به خانواده گلس بود كه داستانهایشان بدنه اصلی نوشتههای سالینجر را تشكیل می‌دادند. چرخه گلس در مجموعههای «فرانی و زوئی» (۱۹۶۱)، «تیرهای سقف را بالاتر بگذارید، نجاران (۱۹۶۱)
و «سیمور: پیشگفتار »
(
۱۹۶۱)
ادامه پیدا كرد. بسیاری از داستان ها را «بادی گلس» روایت می‌کند.

«هپ ورث،
۱۶، ۱۹۴۲» به شكل یك نامه از یك كمپ تابستانی نوشته شده است كه در آن سیمور ۷ ساله پرتره
ای از خودش و برادر كوچكترش بادی مجسم می كند.

«هنگامی كه به عقب نگاه می‌كنم، به عقب گوش می‌دهم، در حدود
۶ تا یا كمی بیشتر شاعر اصیل در آمریكا داشتهایم البته در كنار چندین و چند شاعر عجیب و غریب با استعداد خداداد و (خصوصا در دوره مدرن) با تعداد زیادی از سبكهای منحرف بسیار جالب دیده می‌شود. حالا چیزی شبیه یك محكومیت حس می كنم كه ما فقط ۳ یا ۴ شاعر واقعا غیر قابل چشم پوشی داریم و فكر می‌كنم كه سیمور نهایتا در میان آن ۳-۴
نفر قرار می گیرد.» (از سیمور: پیشگفتار)

۲۰ داستان از Collier, Saturday Evening Post, Esquire, Good Hosekeeping, Cosmopolitan و NewYorker بین سالهای ۴۱ تا ۴۸ در كتابی با عنوان «داستانهای كامل انتخاب نشده از جی.دی.سالینجر» ( ۲ جلد) در سال ۱۹۷۴ وارد بازار شد. بسیاری از آن‌ها منعكس‌كننده‌ی دوران خدمت خود سالینجر در ارتش بود. بعدها سالینجر تاثیرات هندو ـ بودایی بر خود پذیرفت. او به یك مرید بسیار دو آتشه‌ی «بشارتهای سیری راماكریشنا» شد كه در مورد مطالعه تصوف و عرفان هندو بودایی بود که سوامی نیخیلاناندا و جوزف كمپبل آن
ها را به انگلیسی ترجمه کرده بودند.

اولین رمان سالینجر، ناطور دشت، به سرعت به عنوان كتاب برگزیده باشگاه كتاب ماه انتخاب شد و تحسین
های گسترده بینالمللی را نصیب خود ساخت. هنوز هم سالیانه در حدود ۲۵۰۰۰۰
نسخه فروش دارد. سالینجر زیاد برای اهداف تبلیغاتی فعالیت نكرد و حتی عنوان کرد كه عكسش نباید در كتاب استفاده شود.

اولین نقدها بر كتاب متفاوت بودند، هرچند كه بیشتر منتقدان آن را درخشان خواندند. رمان اسمش را از جمله
ای از رابرت برنز می‌گیرد كه در رمان هولدن كالفیلد، شخصیت اول داستان، آن را به اشتباه نقل می‌كند در حالی كه خود را به عنوان «ناطور دشت» می‌بیند كه باید بچه
های دنیا را از فروافتادن از یك «صخره مسخره» محافظت كند.

داستان به صورت مونولوگ و با زبان عامیانه زنده نوشته شده است. قهرمان بی‌قرار
۱۶ ساله ـ همان طور كه خود سالینجر در جوانی بی‌قرار بود ـ در طول تعطیلات كریسمس از مدرسه به نیویورك فرار می‌كند تا خودش را پیدا كند و برای اولین بار رابطه‌ی جنسی را تجربه کند. او شب را با رفتن به یك باشگاه شبانه سپری می‌كند، یك ملاقات ناموفق با یك فاحشه دارد و روز بعد یكی از دوست دخترهای قدیمی‌اش را ملاقات می‌كند. پس از این كه مست می‌كند به خانه می‌رود. معلم قدیمی مدرسه هولدن به او پیشنهاد رابطه همجنسگرایانه می‌دهد. خواهرش را ملاقات می‌كند تا به او بگوید كه می‌خواهد خانه را ترك كند و یك شكست روانی را تجربه می‌كند. طنز رمان آن را در جایگاه سنتی مارک تواین در كارهایی كلاسیكش مثل ماجراهای هكلبری فین و تام سایر قرار می‌دهد اما نگاهش به دنیا خالی از اوهام و غفلتهای آنهاست. هولدن همه چیز را ساختگی می‌خواند و در جستجوی صمیمیت و صداقت است. هولدن ارائه دهنده قهرمان اولیه با وحشت
های دوران جوانی و بلوغ است اما پر از زندگی و از لحاظ ادبی نقطه مقابل بزرگ «ورتر جوان» گوته است.

هر از چند گاه شایعاتی پخش می‌شوند كه سالینجر رمان دیگری منتشر خواهد كرد یا این
كه دارد با استفاده از نام مستعاری شاید مثل «توماس پینچون» كتاب منتشر می‌كند. «من توجه كردهام كه یك هنرمند واقعی از هر چیزی بیشتر زنده می‌ماند. با تردید می‌گویم حتی بیشتر از ستایش.» این را سالینجر در سیمور: پیشگفتار می‌گوید. از اواخر دهه ۶۰ او از تبلیغات دوری كرده است. روزنامهها تصور می‌كنند چون او مصاحبه نمی‌كند چیزی برای پنهان كردن دارد. در ۱۹۶۱, مجله تایمز، گروهی از خبرنگاران را برای بررسی و تحقیق در مورد زندگی خصوصی سالینجر ارسال كرد. «من نوشتن را دوست دارم. من عاشق نوشتن هستم. اما فقط برای خودم و برای رضایت خودم می‌نویسم.» سالینجر این را در ۱۹۷۴ به خبرنگار نیویورک تایمز گفت. با این وجود بر اساس حرفهای جویس مینراد، كه برای مدتی طولانی از دهه ۱۹۷۰ به نویسنده نزدیك بود، سالینجر هنوز هم می‌نویسد اما هیچ كس اجازه ندارد كار او را ببیند. مینراد ۱۸ ساله بود كه نامه
ای از نویسنده دریافت كرد و پس از یك مكاتبه پرشور پیش سالینجر رفت.

بیوگرافی بدون اجازه
ی یان همیلتون از سالینجر زمانی كه نویسنده استفاده‌ی گسترده از نقل قولهای نامههای خصوصی‌اش را نپذیرفت، دوباره نوشته شد. نسخه جدید «در جستجوی جی.دی.سالینجر» در ۱۹۸۸ وارد بازار شد. در ۱۹۹۲ خانه Cornish سالینجر آتش گرفت اما او از دست خبرنگارانی كه فرصتی برای مصاحبه با او پیدا كرده بودند، فرار كرد. در اواخر دهه ۱۹۸۰ سالینجر با كالین اونیل ازدواج كرد. داستان مینراد از رابطه‌اش با سالینجر در اكتبر ۱۹۹۸ با نام خانه ما در دنیا روانه بازار شد.

منبع: مقاله ای از محمد حسن شهسواری



[ دوشنبه 8 اسفند 1384 - 09:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سایه خیال , ] [+]

شعری دیگر از سیلور استاین

سه شنبه 27 دی 1384

۲۵ دقیقه به رفتن

 

چوبه دار بر پا می کنند، بیرون سلولم

۲۵ دقیقه وقت دارم .

 

۲۵ دقیقه دیگر ، در جهنم خواهم بود .

۲۴ دقیقه وقت دارم .

 

 آخرین غذای من کمی لوبیا ست.

۲۳ دقیقه زمان باقی است .

 

به فرماندار نامه ای نوشتم ، لعنت خدا به همه آنها

آه ... ۲۱ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

به شهردار تلفن می کنم ، رفته ناهار بخورد .

۲۰ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

کلانتر میگوید ، پسر میخواهم مردنت را ببینم .

۱۹ دقیقه مانده است .

 

به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم .

۱۸ دقیقه وقت دارم .

 

رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد .

۱۷ دقیقه باقی است .

 

می گوید : یک هفته ، نه ، سه هفته دیگر خبرم کن.

حالا فقط ۱۶ دقیقه وقت داری .

 

وکیلم می گوید، متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام بدهم .

م م م م ... ۱۵ دقیقه مانده است .

 

اشکالی ندارد ، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن .

۱۴ دقیقه وقت دارم .

 

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد ،

در این ۱۳ دقیقه باقی مانده .

 

او آتش و سوختن می گوید ، اما من احساس می کنم که سخت سردم است .

۱۲ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

چوبه دار را آزمایش میکنند ، پشتم می لرزد .

۱۱ دقیقه وقت دارم .

 

چوبه دار عالی است و کارش حرف ندارد .

۱۰ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند .

در این ۹ دقیقه که باقی مانده .

 

اما این که فیلم سینمایی نیست ، بلکه ... خب ، به جهنم .

۸ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

حالا از نردبان بالا میروم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم .

۷ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.

۶ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

حالا پاهایم روی سکوست و سرم در حلقه دار ...

۵ دقیقه دیگر باقی است .

 

یالا ، عجله کنید ، چیزی بیاورید و طناب را ببرید .

۴ دقیقه وقت دارم.

 

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم .

۳ دقیقه دیگر باقی مانده .

 

مردن ، مردن انسان ، به راستی نکبت بار است .

۲ دقیقه دیگر وقت دارم .

 

صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم .

۱ دقیقه دیگر باقی مانده است .

 

و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی ر و م م  م م م  م      



[ سه شنبه 27 دی 1384 - 08:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [ادبی , ] [+]

آواز خاطرات

جمعه 16 دی 1384

دیر زمانی است که در بخش یاد بعضی نفرات چیزی ننوشته بودم. این بار میخواهم در باره یکی ماندگارترین صداها و شخصیتهای موسیقی بنویسم. از غولهای آوازهای ماندگار که هنوز جاودانه و گرم همچنان میخواند استاد محمد نوری است. مردی که هیچ گاه به ابتذال زمانه تن نداد و کارش را عاشقانه دوست دارد. چکیده ای کوچک از زندگی استاد :


محمد نوری
متولد 1308-فارغ التحصیل از هنرستان تاتر؛ و زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران و مبانی تاتر از دانشکدهء علوم اجتماعی - آواز را نزد خانم باغچه بان و تئوری موسیقی را نزد سیروس شهردار و فریدون فرزانه_ اساتید هنرستان عالی موسیقی _فراگرفت و شیوهء آواز خودرا متاثر از بافت و غنای زخمه های اساتیدی چون حسین اصلانی ، ناصر حسینی و محمد سریر می داند.
دههء بیست، دوران آغاز نوعی تفکر در شعر و موسیقی آوازی در میان مردم ایران، به ویژه نسل جوان بود که بخشی را می توان متاثر از نشر و پخش وسیع تر موسیقی علمی و آثار فورکلور کشورهای مختلف جهان از طریق رادیو و صفحات گرامافون دانست."محمد نوری" در همین سالها _سنین نوجوانی_ با خواندن اشعار نوینی که بر روی نغمه های روز مغرب زمین و برخی قطعات کلاسیکِ آوازی سروده شده بود،کار خواندگی را آغاز کرد. او طی سالهای بعد با تکیه به تحصیلات هنرستانی و دانشگاهی خود توانست هویت مستقلی به این اندیشه و گرایش ببخشد و با اجرای آثار اساتیدی که قبلا ذکر آنها رفت، فضای متفکر انه ای به گونهءآوازی خویش بخشید. آوازهای این استاد طی پنج دهی در میان سه نسل، شان و اعتبار ویژه ای کسب نموده است.این هنرمند در حاشیهء سالهای پرتلاش، با اجرای بیش از سیصد قطعهء آوازی ، تقریر و ترجمهء مقالات و سرودن اشعاری از ترانه های ماندگار ، بیش از پیش خودرا در دل مردم این مرزو بوم جا کرد.او اخیرا چند اجرا به نفع بیماران خاص داشت.
صدای او برای نسل گذشته یاد آور لحظه های خوب و مهربانیهای سرشار و برای نسل امروز، آفرینندهء شیرینترین خاطرات است.

دکتر محمد سریر از آههنگسازانی که همواره با استاد نوری همکاری دیرینه ای داشته  است در مورد او چنین میگوید : این هنرمند ، در حاشیه سالهای پر تلاش با اجرای بیش از سیصد قطعه آوازی ، تقریر و ترجمه مقالات و سرودن اشعاری از ترانه های ماندگار ، فارغ از خودنمایی های متداول ، از جذبه های فریبنده مادی دوری جسته است. بدون تردید راز و رمز پنج دهه سرایش سرفرازانه در صحنه هنر این مرز و بوم جز این نبوده است.

استاد نوری تا کنون آلبومهای متعددی را به بازار عرضه کرده است که شکوفه خاطرات که باز خوانی آهنگ های معروفی چون جان مریم و جینگ ساز بود فروش فوق العاده ای داشت. اما دوستداران استاد اگر بخواهند که آلبوم بهتری را از او داشته باشند تو صیه میکنم که دو آلبوم که شرکت کلتکس رکوردز آنها را منتشر کرده است تهیه کنند که مجموعه ای از بهترین آهنگها و ترانه های قبل از انقلاب استاد میباشد. این دو آلبوم پاییز و دیگری جان مریم نام دارد که شامل ترانه های زیبایی چون نسترن ، پاییز و.... میباشد که بسیار زیبا و خاطره انگیز است.

از دیگر رازهای ماندگاری آثار استاد انتخاب اشعار است که به بهترین نحو انتخاب میکند. اشعاری از شاعران و ترانه سرایانی چون فروغ فرخزاد ، فریدون مشیری ، تورج نگهبان ، ایرج جنتی عطایی و...

متن ترانه همیشه ماندگار جان مریم  را از سایت گلهای رنگارنگ گرفته ام که امید وارم مقبول نظر دوستان باشد .



وای گل سرخ سفیدم کی می آیی
بنفشه برگ بیدم کی می آیی
تو گفتی گل در آید من می یایم
وای گل عالم تموم شد کی می یایی
جان مریم چشماتو وا کن منو صذا کن
شد هوا سفید، در اومد خورشید
وقت اون رسید، که بریم به صحرا
وای نازنین مریم
جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن
بشیم روونه، بریم از خونه، شونه به شونه، به یاد اون روزا
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم
ای کاش می خوابیدم، تو رو خواب می دیدم
خوشه غم، توی دلم، زده جوونه
دونه به دونه، دل نمی دونه، چه کنه با این غم
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو
بیا بیا نازنین مریم..
><><><><><><><><><><><><>
آهنگ : کامبیز مژدهی
خواننده : محمد نوری
شعر ترانه : محمد نوری
دوبیتی مقدمه : محلی
><><><><><><><><><><><><>

                             منابع : سایت گلهای رنگارنگ ــ زمستان ــ کتاب بزرگان موسیقی پاپ ایران



[ جمعه 16 دی 1384 - 10:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 16 دی 1384 - 11:01 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [یاد بعضی نفرات , ] [+]

برف

پنجشنبه 8 دی 1384

برف نو

       سلام ، سلام

                     خوش نشسته ای بر بام

                                            همه آلودگی است این ایام.

                                                                                                                           

                                                                                   احمد شاملو

       

          



[ پنجشنبه 8 دی 1384 - 12:12 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [ادبی , ] [+]

فیلمهایی که باید دید

سه شنبه 29 آذر 1384
Reservoir Dogs Photo

سگدانی

کارگردان ، نویسنده ، فیلمنامه : کوئنتین تارانتینو

فیلمبرداری: آندره یی سکولا

موشیقی : کارین راکتمان

تدوین : سالی منکز

تهیه کنندگان : لارنس بندر ، هاروی کایتل

بازیگران : هاروی کایتل ، تیم رات ، استیو باشمی ، لارنس ترنی ، مایکل مدسن ، کوئنتین تارانتینو ، ادی بانکر.

یک تبهکار و پسرش ، شش مرد برای سرقت الماس، گرد هم جمع میکند. آنها یکدیگر را نمی شناسند و تنها اسم رمز یکدیگر را میدانند. در جریان سرقت با پلیس در گیر میشود و جدال وحشیانه ای در میگیرد . افرادی که جان به در برده اند در محل ملاقات که یک انبار است پنهان میشوند و در حالی که منتظر سردسته خود و پسرش  هستند و یکی از آنها هم به علت خونریزی در آستانه مرگ قرار دارد ، می کوشند  تا پی ببرند چه کسی به آنها خیانت کرده است.  



[ سه شنبه 29 آذر 1384 - 04:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سینما , ] [+]

دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

جمعه 25 آذر 1384

این همه فیلتر !

در این چند روز به هر وبلاگ و سایت مورد علاقه که نگاهی می اندازم سراسر فیلتر شده اند . روز آنلاین ، مانی ها ، دیدگاه و ..... همگی زیر تیغ تیز جهالت فیلتر شده اند . اما به راستی چرا؟ خود هیات حاکمه همه ابزاری برای تبلیغ ایدئولو ژی و بینش سیاسی ، فرهنگی خود دارد دیگر این فیلتر سایتها دگر چه صیغه ای است . از صبح که تلویزیون  روشن میشود برنامه های زنده ، مسابقه های متعدد با ولخرجی های بسیار ، روزنامه های متنوع ، سایتهایی با رنگ و لعاب روشنفکری ، همه و همه هستند و نمیدانم چرا به پا نمی خیز ند  تا نه هزینه فیلتر این سایتهای به قول خودشان شایعه ساز را بپر دازند و نمی دانند که مثلا با فیلتر سایتهایی چون دکتر نوری زاده  محبوبیت این سایتها روند رو به رشدی را به خود میگیرد.به پا خیزید و با گفتار وگفتمان (گرچه اصلا به آن معتقد نیستید) به رقابت با این سایتها بپردازید . پر چم اسلام بالا گر فته اند و غافل از آنکه خود هیچ دینی و مذهبی ندارند. در تاریخ اسلام در بحرانی ترین اوضاع که واقعه جانسوز کربلا شاید مثال خوبی است، کاروان به خاک و خون کشیده امام حسین (ع) وقتی به کوفه میرسد یزید بن معاویه با آن همه عداوتی که داشت فرصتی را در اختیار  حضرت زینب میگذارد و زینب (ع) هم با آن نطق و سخنرانی آن روز خود دستگاه حکومت وقت را به باد انتقاد میگیرد و در حکومتی چون یزید ما شاهد نوعی آزادی بیان هستیم . آزادی بیانی که سالهاست ایران به اصطلاح اسلامی در قالبهای گوناگون تاوان آن را  می پردازد. دلخوشیم به محدو سایتهایی که هنوز هستند و نفس میکشند و ترسم از آن روزی است که محدو د وبلاگهای دوستانی بهتر از آب روان ، چون هنر سینما ، مجله سینمایی ادبی ، جنبش نو ، ماهی سیاه کوچولو  و اکسیر گرفتار این تیغ تیز کج اندیشی شوند ، ان وقت هست که نمیدانم دلتنگی های ولگرد کوچه بن بستم را با چه کسانی تقسیم کنم ؟



[ جمعه 25 آذر 1384 - 02:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]

گاریچه

یکشنبه 20 آذر 1384

گاریچه

در ذهن کوچه ای که گذشت

 گار یچه های گلپر و باقالی

گاریچه های شربت به لیمو

در هاله های مبهم دلتنگی

بر جای مانده اند

گاریچه های مختصر شادمانگی.

.........

در بغض کوچه ای که رسید

گاریچه های نعش و عفونت

گاریچه های مسکنت و مرگ

در هرم دود و سم ـ باد

در آمد و شدند

گاریچه های فت و فراوان غریبگی .

..........

آه ای خیال خرم آینده .

بر طرح کوچه ای که می آید

گاریچه های عشق و فضیلت

گاریچه های ایثار

آیا هنوز می گذرند ؟

گاریچه های اندکی آواز

گاریچه های اندکی آزادی .

                           ایرج جنتی عطایی



[ یکشنبه 20 آذر 1384 - 05:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 20 آذر 1384 - 06:12 ق.ظ]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [ادبی , ] [+]

دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست

جمعه 18 آذر 1384

به هر که هر چی گفتن کسی جواب ندادن

 

مرگ شماری از روزنامه نگاران و عکاسان و کارمندان صدا وسیما را نمیتوان آسان از آن گذشت. صدا وسیما با ترفندی همیشگی بیشتر مویه وزاری و صحنه های تاثر برانگیز را به نمایش میگذارد تا کمتر ذهن مردم به مسئله اصلی که همان نقص فنی هواپیما و استهلاک روز افزون قطعات هواپیمایی است معطوف شود. اما مگر میشود فکر وذهن مردم را با این  کلمات  و استعاره ها که همه کشته شدگان شهید هستند فریب داد و این مصداق شهادت کجا دل آن مادر عزیز از دست داده را   میتوان تسکین داد.  برای بار اول هم نیست که این اتفاق می افتد و سال ۸۲ سقوط هواپیما با ۳۰۲ سر نشین و خدمه مگر درس عبرتی نیست برای آن دسته از داروغه هایی که یک میلیارد دلار برای تاسیسات سیستم ضد موشکی هزینه میکنند یا فلان حزب را در عراق و فلسطین را تحت حمایت خود دارند برای ینکه آمال کثیف سیاسی خودشان را جامه عمل بپوشانند. هواپیما یی که در سال ۱۹۷۸ پیش از انقلاب خریداری شد و ۲۷ سال از عمر آن میگذرد و تهیه قطعات این نوع هواپیماها که بیشتر قطعات تعمیری جایگزین آنها میشود خود از مواردی است کسی کمتر از مسئولین به این موضوع فکر میکنند ، نباید هم فکر کنند چرا که جان آدمی کجا و آمال کثیف سیاسی اشان کجا. آن هم انسانهایی هنرمند که معمولا تا بوده هنرمند جماعت در مملکت اسلامی بیشتر مورد بی مهری بوده حال میخواهد خودی باشد یا غیر خودی. 

تحریم سیاسی ایران با دنیا نتیجه اش چیست؟ جوابگوی این مسئله چیست که مردم اکنون رفاه میخواهند نه سیاست زشت متحجرانه شما. آیا مردم باید این هزینه را متحمل شوند؟ دوستی به نام علی قدیمی در وبلاگ خود مینویسد : دوست پدرم که سالها خود خلبان بوده میگوید: ۱۳۰ با صلوات پرواز میکند و با صلوات مینشیند. چه میتوان گفت ؟ من که نمیدانم!



[ جمعه 18 آذر 1384 - 08:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [دلتنگی های ولگرد کوچه بن بست , ] [+]

فیلمهایی که باید دید

چهارشنبه 16 آذر 1384

کابوی نیمه شب

کارگردان: جان شله زینگر

فیلمبردار: آدام هولندر

فیلمنامه: والدو سالت

موسیقی: ؟

بازیگران: جان وویت ـ داستین هافمن ـ براندو واکارو ـ سیلویا مایلز ـ جان مک گیور

جوانی تکزاسی به نیویو رک می رود تا معاشر زنان ثروتمند شود و با جیب پر پول به فلوریدا بازگردد ، ولی آشنایی او با مردی مسلول باعث میشود دوران سختی را بگذراند.

برنده اسکار: بهترین فیلم / جان شله زینگر/ والدو سالت

نامزد اسکار: داستین هافمن / جان وو یت/ سیلویا مایلز



[ چهارشنبه 16 آذر 1384 - 03:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| علی محمدی ] [سینما , ] [+]